بازگشت به خود

امروز مثل 28 فروردین که مسیر زندگی ام در راه جدیدی قرار گرفته بود می خندم.

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

نه از روی تمسخر از روی سپاس و شادی

 

امروز خانه گرمی پیدا کردم.

 

که سنگ صبورم باشد.

 

چیزی که حسرت داشتنش را عزیزترینم از من گرفت.

 

با او عشق بازی می کنم.

 

با او دوباره متولد میشوم.

 

وگنبد طلاییش دیوانه ام می کند.

 

بلند فریاد می زنم.

 

و سپاس می گوییم.

 

که دعاهایم مستجاب شد.

 

امروز من میروم.

 

میروم !!!

 

اما محسن برمیگردم.

 

نه مثل حال

 

مثل سابق

 

با غرور .

 

سر بلند.

 

با اراده.

 

چیزهایی که با آنها بیگانه شده بودم.

 

پس می نویسم...

 

این وبلاگ تا زمانی که محسن ،محسن شود تعطیل

 

 دوستان ممکنه یک هفته ، دو هفته ، یا شاید یک ماه

 

قول می دم بیشتر نشه...

 

پیشاپیش عید قربان و غدیر خم که عید سادات است بر وارثان ولایت مبارک!!!

 

 

 

       محسن...

 

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
مهتاب

سلام ولی آدما چیزای با ارزششونو به گدا نمیدن. مرسی که سر زدی.

ليلا

سلام محسن عزيز .نمی دونم برج رادکان چيه شايد يه صورت فلکی باشه . حالا که دوستی به خوبی تو پيدا کردم می خوای بری؟ باشه ولی من رو تنها نذار و به من سر بزن .اميدوارم با غرور و محکم به هدفت برسي

مهتاب

سلام مرسی که نظر دادی. ولی من اصلا نا امید نیستم. این شعرارو هم همینجوری می نویسم.