فکر تو اميد پوچي است تا مرگ...

وقتی رفتی گفتم نرفته باز می گردد.

نمی دانم چرا آرامشی همراه با دلشوره ای داشتم که بر می گردی.

و برگشتی همان ساد و صمیمی.

و همان مهربان دلداده با همان صدای بوسه های کودکانه.

برگشتی اما باز پریدی...

اما من دیگر آرامش ندارم شاید رفتی که رفته باشی...

و این بار من هم می روم.!!!

از سوی مخالف تو.

تو سوی پاکی و صداقت برو.

و من سوی هرزگی و پوچی...

من دیگر برایت مقدس نخواهم بود ...

و تو هم دیگر این چنینی...

من دیگر آن ساده صمیمی با آن صدای ملکوتی نیستم.

من دیگر عشق را هم گدایی نمی کنم.

و تو هم ندانستی ...

ندانستی که من تو را خورشید می دانستم...

آنجه گذشت دیگر گذشت...

دیروز که محتاج صدای نفست بودم .

آرامش داشتم.

آرامش داشتم که

گل من همانطور که پاک رفت پاک

نه!!!

پاکتر بر میگردد.

اما امروز...

حتی خاطراتم هم با من غریبی می کنند...

دیروز تو رفتی و امروز من...

شاید چرخ گردون ما را باز مقابل هم قرار دهد.

و این امیدی پوچی است برای رسیدن به مرگ...

و شاید سهم من.

سهم من

از فردای تو قفط خنده تمسخر آمیزی باشد.

 و این دیگر تضمینی برای ماندنم نیست.

و بدان هرگز بخشیده نمی شوی.

و این بار آه کودکانه ام دامن گیر لحظه هایت می شود.

 خدانگهدار...

/ 2 نظر / 11 بازدید
ليلا

بعد از روزها نه سالها ؛ پنجره ي قلبت را به سويم باز مي کني و مي گويي سلام. سلام ؛ باز مي آيم به سويت ؛هر چند مي دانم دلت خسته است اما عزيز دل به آسمان نگاه کن ؛صدها دل خسته در آسمان رها شده اند تا از مرز تجربه عبور کنند و به آرامش و سکون برسند. من هم خسته ام اما دلم را پشت ابرهاي سفيد پنهان کرده ام تا بغضم را رها نکنم . و مي خواهم پرواز کنم .تو هم برخيز ؛ جاي ما اينجا نيست . و باز بگو: سلام

رعنايی که مرد برات...

فکر کردن به تو هم اميد پوچی است و بس آدم شکاک آِدمی که به همه چيز شک داره حتی به عشق به دوست داشتن.....