سینما...

توی سینما چنان محو فیلم می شد که انگار بهترین کار تاریخ سینما داره پخش میشه. وقتی جای ترسناک فیلم می رسید، محکم دستم رو فشار می داد . جوری که  ناخنش می رفت تو پوستم. نور که ، می افتاد توی چشمش نیم رخش قشنگ تر می شد. دستش توی دستم عرق می کرد. زیر لب اسمش رو  آروم صدا می زدم می گفتم :  رعنا، رعنا ، رعناااا... !!!. نه ، نه  اصلا حواسش به من نبود. یه هو بر می گشت سمت من چنان معصومانه نگاهم می کرد که انگار جز من و اون کسی تو سینما نبود. آروم دستش رو میذاشت توی دستم و نگاهش رو، می برد سمت روبه رو .دلم می خواد این بار، وقتی می رم سینما، برم یه فیلمی نگاه کنم که که صحنه های ترسناکش زیادتر باشه...

/ 1 نظر / 12 بازدید
سجّاد

ما هم بگیم خود خر کنی مزمن ؟