حس حضور...

کشاکش امروز ثانیه ها

آنقدر کندند لعنتی ها

که گاهی مرا نظاره می کنند

و می خندند به من

بیزارم از من ها

ونفرین بر اینها

که انگار از ما ندارند درخود

ما آن ملوس خفته در کنار شومینه ایم

برای این چنین ها

آن هم با چشمان نیمه باز

و غذای شب مانده...

/ 14 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نانی آزاد

این جا هوا بارانی است اندکی اشک و آه و حسرت آنجا را نمی دانم!!!

lolop

من که بلد ندارم چیزی بنویسم[ناراحت] به همون خدایی که تو رو به من داد می سپارمت..

آمد

و خواندن قصه تنهایی در این شبهای ظلمانی

آمد

همیشه زمان قاتل انسان بوده و خواهد بود

بی اسم

سلام دوست گرامی همانطوری که خواستید من شما را لینک کردم واگر شما هم خواستید می توانید مارا لینک کنید .

الهام

سلام وبلاگ زیبا و پر محتوایی دارید.خوشحال میشم به من هم سر بزنید و با هم تبادل لینک داشته باشیم.منتظرررررررمممممممم

مرتـــضـــی

سلام به شما دوست خوبم باور کن وبلاگه قشنگی داری ! اگه هم اهل تبادل لينک هستي من دو تا وبلاگ دارم اولی به عنوان : به آدرس: www.rahi.orq.ir دومی با عنوان : قصه های بی رنگ به آدرس : www.dastan.orq.ir خوشحال میشم ، خوشحالم کنی موفق باشی

گیلدا

ثانیه ها به فرمانم در نمی ایند! [گل]