تب...

تو نهایتِ مکتب منی!!!

جایی که نیستی خدا نیست...

دَم در هر سیسمونی فروشی که می رسیدیم، می ایستاد و به کاسکه های بچه ها و لوازم پشت ویترین نگاه می کرد، اون موقع ها شاید حالی که الان من داشتم رو داشت. نمی دونم چرا این روزها هم من به هر سیسمونی فروشی می رسم به جای اینکه به لوازم نگاه کنم به آدمایی نگاه می کنم که اونجا ایستادن، دلم هُرررررری میریزنه نکنه اینجا باشه و من نبینمش.اینقدر هوای ام این روزها که همه چیز رو گذاشت کنار.زندگی توی اتاق 18 متری توی شهری که همه چی داره رو هیچی نداره. بگذریم از این حزیون ها، چند روزیه تب دارم...

 

/ 5 نظر / 19 بازدید
nilo93

منم درگیرم ... حالا مثه شما ! اینو دیگه الله واعلم شونصدبار این عکسو رو نگاه کردم چ سخته ... حس عجیبیه ! تا بحال لمسش نکردم این حس رو اما این فوق العاده بود : تو نهایت مکتب منی!! جایی که نیستی خدا نیستی ... فوق العاده است مثه همیشه حرف نداشت !... از این عکسای سخت سخت نذارین . نمیتونم خوب تمرکز کنم

ساغر

محسن... چکار کردی با خودت؟! این تب..این عکس.. دلم هُری ریخت محسن...

فروزان

سلام مگه چی شده؟ منظورتو نفهمیدم حالت بده یا دوست داری که ... به هر حال امیدوارم همیشه به خوبی بگذرد روزگار گرچه این ارزو یی محال است[چشمک]