به من دروغ نگو اين خواسته زبادی نيست...

 از کلامم آزرد ه ای

بدان که می دانم

اما غریبی می کنی

و بدان که این را نمی دانی

و این من را می آزارد

جوری غریبی می کنی که گویی

من...

و جوری از من پنهان می شوی که...

و من هم باز سکوت می کنم

اما این شاید آخرین سکوت

و آخرین تبسم باشد

به من دروغ نگو!!!

که رهایت می کنم

که این تهدید نیست

و یک خواهش

نه شاید التماس قلبم است

و می نویسم که دوستت دارم...

/ 3 نظر / 10 بازدید
مريم فود

سلام دوست خوبم شعر بسيار قشنگی بود برای شما ارزوی موفقيت در هم مراحل را دارم به نظرم در زمينه شعر نو می توانيد بسيار پيشرفت داشته باشيد

**عسل**

بر لوح نشان بودنی ها بوده است پیوسته قلم ز نيک و بد فرسوده است در روز ازل هر آن چه بايست بداد غم خوردن و کوشيدن ما بيهوده است. *خيام*