امشب  در غروب بی پایان لحظه ها

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

غربت ثانیه ها را احساس کردم

 

غربتی که تنها آشنای این غریب است

 

غربتی که بودنش عادت و نبودنش آرزوست

 

با این حال هر روز منتظر آمدنش هستم

 

پس کو؟


چرا امشب مرا صدا نزد

 

من که خودم را برای آمدنش آراسته بودم

 

آری

 

من که مهیا آمدنش بودم

 

پس چرا این غریب را صدا نمی زند

 

 با تمام یکنواختی و سختی من که او را دوست داشتم

 

چرا امشب صدایم نمی زند

 

شاید در نبودنش خطایی کردم

 

شاید فوج فوج احساسم را ندیده

 

شاید عظمت احساسم را سرکوب کرده

 

اما نه!!!

 

من هنوز غریبم و غربت تنها آشنای من

 

او در راه است

 

همین نزدیکی ها

 

بوی آن را می شناسم

 

در راه است

 

و شاید فردا برسد

 

و من با شادی سلامی دوباره کنم

 

شاید...

 

شاید این بار با خنده شاید...

 

/ 5 نظر / 10 بازدید
مريم پرپر

خيلی قشنگ بود معلومه با تمام وجودت نوشتی بهت تبريک ميگم که اينهمه احساساتت پاکه

هستا

سلام مرسی که سر زدی در ضمن لینک شدی عزیزم بیا ببین منو با اسم وبلاکم لطفا لینک کن "هیچکس باور نکرد" راستی اگه فردا هم نیومد بازم منتظر بمون انتظار جز دلدادگیه