يکنواختی مزمن...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سکوتم چرا این چنین یک رنگ شده

 

چرا دیگر گریه نمی کنم؟

 

چرا این چنین ماتم زده به عکست می نگرم؟

 

این بغض چرا نمی شکند؟

 

گلویم پر از حق حق توست.

 

اما چرا بیرون نمی ریزد؟

 

چرا این چنین سنگینم؟

 

چرا هنوز اینگونه ام؟

 

مگر قرار به بهورزی نبود

 

پس چرا من باز غمگینم؟

 

چرا خنده شیرین تو با من غریب است؟

 

جرا لبخند کودکانه ام  با ریا آمیخته است؟

 

چرا رفتارم بوی خیانت می دهد؟

 

چرا؟

 

واقعا چرا؟

 

من چه کردم ؟

 

این تاوان سختی است

 

من مستحق این بودم....

 

پس چرا من اینگونه ام؟

 

تو می دانی...؟

 

تو می دانی که من چه کردم؟

 

تو می دانی من چرا از تهی بودن لبریزم؟

 

 

 

/ 9 نظر / 11 بازدید
ليلا

سلام محسن عزيز.بهت حسوديم می شه که انقدر راحت حرف دلت رو می نويسی.به خوبی ها فکر کن و فراموش نکن اين جدايی ها يه آزمايش .پس سعی کن زندگی رو نبازی و اين حادثه ها رو به عنوان تجربه توی دلت حفظ کن و بدون تو هيچ تقصيری نداشتی .اين رسم روزگار

ليلا

تلاش نکن که زندگي را بفهمي، زندگي را زندگي کن! تلاش نکن که عشق را بفهمي، عاشق شو! و چنين است که خواهي دانست . اين داستان حاصل تجربه توست. و اين دانستن هرگز ويرانگر آن راز نيست. هرچه بيشتر بداني در مي يابي که هنوز چيزهاي بيشتري باقي است تا بداني

رعنا

شکست آغاز پيروزی است...

آهنگش مهشره...

مريم پرپر

سلام محسن جان خوبی ؟ واقعا عاليه بهت تبريک ميگم که احساساتت اينقدر قشنگه هميشه موفق باشی

هستا

پدرم همیشه میگفت به هیچ مسافری دل نبند تمام مسافران در چمدانهایشان جایی برای انتظار ساده دلان دارند دوست داشتی بمن هم لینک بده

هستا

سلام دوباره مرسی که سر زدی آپ کردی حتما خبر بده با تبادل لینک موافقی؟

ليلا

باز هم محرم آمد. دلها بیقرار شد و من در اندیشهء اینکه امسال باید از معلم بزرگوارم امام حسین (ع) چه درسی را بیاموزم... چون عاشورا مدرسهء بزرگی است... مدرسه ای با درسهای الهی و انسانی....