خوب من خدا نگهدار...

دل شکسته سرای ملکوتم      بیرون شده محفل یار خوب خویشم

 

سوزانده به جرم خواستن در ملکوتم      وامانده ز راه از برای یار خویشم

 

تاوان گناه با گریه بشستم      اشک یار وفادار ز حال یار خویشم

 

دلسپرده بر باد ،مسکین زمینم      آهی نکشم ،بین که چطور گوشه نشینم

 

آهی نکشم سوزی نکنم آنچه بدیدم؟     نیکوست به هر حال از یار بدیدم

 

بین نام تو را با خنده بگوییم      فریاد زنم آنچه ندیدی که بدیدم!

 

رفتی ز برم بین که چطور خانه گریزم      عکست شده است بت که میخانه نشینم

 

من خنده زیبای ترا هیچ ندیدم      آه حسرت ، اشک خونین انچه دیدم انچه دیدم

 

رفتی که بری مست شوی مرغ زمینم     ویران شده ام کو؟ کجا؟ مرغ اسیرم

 

من گوشه نشین دل زیبای تو گردم      به،ز تاج نشینی دل همسایه نشینم

 

من نام تو را سرور خود رعنا بگوییم      بیرون شوم از دل که با عقل بگوییم

 

من هرچه بگوییم ، ختم من باز تویی تو      دیوانه شوم هر بار جوابی نشنیدم

 

ادامه از ابتدا تا انتها

 

گفتی می مانم.

 

گفتم می ماند.

 

گفتی تا نفس میزنم با تو ام.

 

گفتم با من است.

 

گفتی جدایی رسم ما نیست.

 

گفتم جدایی رسم هیچ سیدی نیست.

 

گفتی نرو.

 

گفتم مانده ام تا ابد برای تو.

 

گفتی با من غریبی نکون من پاکم.

 

گفتم نور دیده ای.

 

گفتی مرا پیش امامت بخوان.

 

گفتم امام تو را خوانده است.

 

گفتی صدایت دلنشین است.

 

گفتم هدیه خداست.

 

گفتی چشمان پاکی داری.

 

باز گفتم هدیه خداست.

 

اما افسوس...

 

افسوس که گفته هایت حرف بود.

 

گفتم رفتی.

 

خندیدی گفتی چرا بمانم؟

 

گفتم من بازیچه ام؟

 

گفتی لیاقت نداری.

 

گفتم فرصت.

 

گفتی برای که.

 

گفتم ،گفتم، بارها گفتم مرا بخوان احساس مرا نکش.

 

گفتی برو برای من برو.

 

گفتم با نهایت خواستن

 

گفتم خدانگهدار

 

گفتی به سلامت...

 

حال که رفتی بدان من تو را  دارم.

 

همانطور که گفته بودم.

 

و گفته ام آزارم نمی دهد

 

خدا نگهدار خوب من...!

 

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٥
تگ ها :