به راستی جسارت عاشق شدن چگونه زاده شد در من

وقتی از دل کندن هم بریده ام

و به آینده هم راهی ندارم

بار خداایا

خسته ام از ماندن

و تقلی را سپاسی در راه نیست

و به جرم سوختن در تب عشق

ذره ذره آب می شوم

از ناملایمتهای بی انتها

هر چند دلخوشم به انتهای این سیاهی

اما مرا یارای رفتن نیست و صلب شده ازمن آن انگیزه

خدایا توان دوباره آغاز کردن را تو خود عطا کن به من

که تو بسیار مهربان و رحیمی

و من ضعیف ومحتاج

خدایا این بار مستقیم به تو می گوییم

دلم سخت شکسته

ودر من دوگانگی و عقل و احساس در جدال اند

و من نظاره کرد شکست خود در حال نابودی

خدایا رحم کن و باز هم چاره گشا باش...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :