گزارش زندگی قسمت پایانی...

سلام.


این قسمت از گزارش زندگی دقیقا در ۳۶۵ روز و در همین ساعات اتفاق افتاد .


شاید حال و هوای آن روزها متفاوت از این لحظه ها بود.


اما شادمانم که هر چه گذشت به پاکی گذشت وچه خوب و با آرامش و پر باربود .


از عشق بسیار یاد گرفتم و از با هم بودن نفس کشیدن را آموختم .


و یاد گرفتم که می توان به رهگذر خیابان هم اعتماد کرد.


 و می توان بوسید ولی جوابی نشنید.


 و می توان ضجه زد در حالی که دیگران  به تو می خندند.


 و می توان عشق بورزی حتی گر توجهی به حضورت نشود .


و هزارویک می توان دیگری که مجال وصف آن در این دلکده کوچک نیست...


 باشد روزی اگر عشقی باشد دو طرفه .


و اگر خنده ای باشد از ته دل.


 و اگر بوسه باشد از روی عاطفه.


واینک پایان بخش اول گزارش زندگی.

 بخش دوم با وجود اتمام تحریر برای انتشار در سایت مورد ابهام هست و شاید در سایت قرار نگیرد.


از صبر و حوصله دوستان نهایت سپاس و تشکر را دارم امیدوارم توانسته باشم آنچه در حد حضورتان هست را جاری و ساری کرده باشم.


گزارش زندگی قسمت پایانی بخش اول.

با هم حرف زدیم کلی ناراحت شد که چرا من بهش زودتر نگفتم درد دارم و همون موقع بردم بیمارستان .

 

بعد رادیولوژی و ویزیت ، دکتر گفت قفسه سینه شما مو برداشته و باید یه مدت کمتر تحرکش بدی کلی مسکن و آرامبخش داد و اومد م بیرون .

 

بعد حدود بیست روز که درد سینه ام کم شده بود یه شب ساعت 12 گوشیم زنگ خورد .

در کمال تعجب دیدم رعناست .

زود جواب دادم  تا برداشتم گفت:

 محسن مژده بده .گفتم : رعنا قبول شدی .

جواب داد باید روزنامه رو بخری و بچسپونی به چهار طرف اتاقت .

خیلی خوشحال بودم که موفقیتمون دو طرفه بود .

 

سریع به اینترنت  وصل شدم و رفتم توی سایت سنجش. 

 اسم و و مشخصاتش رو زدم و submit کردم

 

نوشته بود . قبولی در کد...

 

خودش تعجب کرده بود که من شماره شناسنامه اش رو حفظم.

 

شب خوبی بود با وجودی که درد داشتم شب خیلی  خوبی بود .خوشحال بودم که قبول شده و به خواسته اش علی رغم اون همه سختی رسیده.

 

 اون زمان گوشی رعنا قطع بود و با گوشی باباش زنگ زده بود . و خوشحالی اش توام با استرسی بود که جالب به نظر می رسید .

 

خلاصه رعنا کارای ثبت نامش رو کرد و برای شروع کلاس ها خودشو آماده می کرد .شروع کلاس هاش بعد عید بود .

 

توی اون حال و هوا بودم توجه رعنا بعد قبولیش به من خیلی کم شده بود .کاملا مشخص بود تمایلی به ادامه دادن نداره .

منم به اون شرایط عادت کرده بودم اما گاهی اوقات دلم خیلی براش تنگ می شد .

نزدیک های عید بود .زمستون و پاییز به هر شکلی که بود گذشت روزهای سختی بود هم از نظر روحی و عاطفی هم از نظر درسی اما هر چی بود گذشت اما این هنوزم پایان کار نبود.

 

ظهر بود داشتم از دکتر بر می گشتم خونه .که داییم زنگ زد و خبر فوت پسر خاله بزرگم رو توی یه سانحه رانندگی بهم داد .

 

با دادن این خبر به مامان و بابام زود خودشون رو جمع و جور کردن و با ماشین رفتن شیراز.

من چون کلاس داشتم باید یه هفته دیگه می موندم .

 

توی این مدتی که خونه تنها بودم شبها اشکان می یومد پیشم و اکثرا اینجا بود .

یه روز که خونه تنها بودم دلم هوای رعنا رو کرده بود گوشیم رو برداشتم و یه زنگ زدم به خونشون خوشبختانه خودش برداشت و با هم صحبت کردیم .

 

 شب بعد که دقیقا شب عید بود برای شیراز بلیط داشتم . توی راه فرودگاه بودم که رعنا زنگ زد و عید رو تبریک گفت .

گاهی وقتها که کار داشت ونمی تونست زنگ بزنه یه تک می زد و من زنگ می زدم .

 

شب ساعت 1:30 رسیدم شیراز توی فرودگاه دو تا دایی یام اومده بودن دنبالم و منو بردن خونه خاله کوچیکترم همون جایی که مامان و بابام بودن و همون جایی که تابستون رفته بودم.

 

موقع سال تحویل رسیدم  همه بیدار بودن و خوش آمد گویی جالبی برام اتفاق افتاد .

سر سفره هفت سین چشمام دنبال کسی بود دنبال رعنای خودم اما افسوس...

 

صبح روز اول عید که مصادف بود با هفتم پسر خالم و همچنین عید اول اون خدا بیامرز رفتم خونه خالم برای تسلیت .

 

اون طفلی هم تا منو دید توی بغلش گرفت و زار زار گریه می کرد و قربون صدقه ام می رفت .

 

اوضاع اونجا حسابی خسته ام کرده بود به همین خاطر با بابا صحبت کردم که  صبح فردا از شیراز بریم اونم با مامان در میون گذاشت و مامان هم راضی بود  .

 

ما که رفتنی شدیم دایی یام هم  همسفرمون شدن و به سمت اصفهان حرکت کردیم .

برنامه سفرمون اینجوری بود که 2 روز اصفهان و 1 روز  قم و 3 روز تهران و 7 روز شمال باشیم .

که البته به واسطه من تغییراتی کرد که منجر شد رعنا رو 2 بار ببینم .

 

صبح حرکت کردیم و توی راه بودم که رعنا زنگ زد و گفت ما هم فردا عازم ساری هستیم انگار یه پارچ آب سرد ریختم روم .

تمام هماهنگی هام به هم خورد بهش گفتم تو یک یا دو روز مامانت اینا رو نگه دار تا منم اصفهان و شیراز رو بپیچونم .

 

شب رسیدیم اصفهان و اونجا خوابیدیم صبح که شد هنوز سپیده نزده همه رو بیدار کردم و بابا رو در جریان برنامه ام گذاشتم بعدش رفتیم طباخی و صبحانه خوردیم  و تا ظهر جاهای دیدنی و تکراری اصفهان رو دیدیم و به بابا ندا دادم که بس دیگه بریم .

 

خدا خیرش بده که علی رغم میل بچه ها ظهر به سمت قم به راه افتاد  ناهار رو کاشان خوردیم داشتیم راه می افتادیم تا بریم به سمت قم که رعنا زنگ زد و گفت که فردا صبح می رن  به سمت ساری .

غروب رسیدیم جمکران و اونجا نماز مغرب و عشا رو خوندیم  1شب اقامت اونجا به اصرار من منتفی شد و شب بعد  از  خوندن نماز و البته بعد خرید سوهان و این خرت وپرت ها به سمت تهران حرکت کردیم .

شب ساعت 10 رسیدیم تهران .

(دروغ چرا از این قسمت به بعد تا پایان رو با گریه می نویسم)

 

تا رسیدم رفتم حمام و بعد اصلاح سرو صورت زود اومدم بیرون منتظر بودم که رعنا زنگ بزنه یا به قول خودش بگوله .

 باورتون نمی شه تا توی حمام گوشم همرام بود رعنا زنگ زد و و منم ماشین رو برداشتم و راه افتادم در خونشون  چون راه رو درست بلد نبودم با پسر عموی مامانم رفتم که گم نشم توی راه رعنا مرتب تماس می گرفت که کجایی و ...

ساعت 11:55 رسیدم در خونشون اومده بود پشت پنجره و همین موقع بود که زنگ زد و گفت من نمی تونم بیام دارم می میرم از استرس .

 و بعد قطع کرد می دونستم میاد وامد.

 ساعت 12 کنارم بود...

یا بهتره بگم کنار بودم

 

لحظه ی قشنگی بود .

پایان بخش اول...

رعنا جان هر جا باشی آرزوی بهترینها را دارم.

 بدرود گلکم 

خواهشمند است نظرتون رو در مورد ادامه بخش دوم ارایه نمایید. 

باتشکر محسن.

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :