گزارش زندگی قسمت دوازدهم...

فقط یه sms زدم به رعنا متن sms ام این بود ."من اولین قدمم رو برای رسیدن به تو محکم برداشتم .موفق باشی "

 

اما اون موقع جواب sms  رو نداد اما تعجب نکردم واقعا رعنا دیگه هیچ چیزیش قابل پیش بینی  نبود .

 حدود نیم ساعت بعد دیدم یه sms  زد که سر شار از نا امیدی بود و  دلسردی توش موج می زد .

متن sms اش این بود ."بهت تبریک می گم تو هم موفق باشی...".

 

امروز که فکر می کنم می بینم هیچ چیز از یادم نرفته چه لحظاتی که مریوط به زمان شادی و خنده مون بود و چه لحظاتی که مربوط به گریه وغم ها مون بود.

خوشحال بودم که به اون چیزی که می خواستم رسیدم اما از طرفی ناراحت بودم  رعنا که خودش انگیزه این موفقیت بود چرا نا کام مونده.

 اما دلم گرم بود که نتیجه  زحمت هاشو می گیره من دیگه در گیره کارای ثبت نامم شدم و روزها رو می گذروندم .

توی دانشگاه اینقدر از نظر درسی بهم فشار اومده بود که فرصت فکر کردن هم پیدا نمی کردم  ، توی همون حال و هوا توی کانون فرهنگی هم مشغول به تدریس شدم و سرم رو گرم کردم .

 

اواسط بهمن توی مشهد  یه برف خیلی سنگین اومد جوری که حتی دانشگاهها هم تا دو روز تعطیل شد البته نه تعطیلی رسمی تعطیلی که توسط استادها و دانشجویان اعلام شده بود .

 

تعطیلی باعث خونه نشین شدنم شده بود حسابی کلافه بودم که یکی از بچه ها زنگ زد که آماده شو بیا بریم کوه  برف بازی اونم با تیوپ .

همه اکیپی اومده بودند . یعنی جمع دختر پسری داشتند و سر همشون با دوست دختراشون بند بود .من اونجا چیکار می کردم نمی دونم .اونجا واقعا جای خالی رعنا رو حس کردم .

 

تو حال خودم یه گوشه نشسته بودم و داشتم برف بازی بچه ها رو نگاه می کردم که مجید اومد کنارم نشست و گفت چیه ؟ چرا تو خودتی ؟ نکنه فیلت  یاد هندستون کرده ؟ و...

 

جواب دادم نه .! طوری نیست. 

 تو برو با پریسا برف بازی بکن زشت ولش کردی اومدی کنار من ، ممکنه ناراحت شه . گفت : نه بیا با هم بریم .

 

خلاصه به زور بردم سمت دامنه کوه . داشتم قدم می زدم و سر خوردن مردم رو که با تیوپ می  یومدن پایین رو نگاه می کردم  .

یه لحظه برگشتم که بچه ها رو از اونجا نگاه کنم که یه تیوپ با سه نفر آدم روش از پشت خورد بهم .حدود یک متر بلندم کرد و بعد کوبیدم زمین ...

 

نفسم رفت مردم دورم جمع شدن نمی دونم چرابین  اون همه آدم چشمم دنبال رعنا بود .رعنایی که اونجا اصلا حضور نداشت .

 

نمی تونستم تکون بخورم نفسم به زور می رفت و می یومد درد داشتم و اشکی که قطره قطره از کنار چشمم گونه سردم رو گرم می کرد.

 

یادم نیست چند دقیقه طول کشید ولی زمان زیادی نبود که دیدم توی ماشین نشستم و دارن می برنم بیمارستان با اصرار من ، مجید و راضی کردم  که چیزیم نشده برگردیم همون جا و من و توی ماشین بزارن.

 اونم بعد کلی کلنجار با  من این کا رو کرد .

 

قفسه سینم به قدری درد می کرد که قابل وصف نیست .حال من بهانه شد تا زود برگردم خونه .

 

اومدم خونه و جوری نشون دادم که اصلا طوری نشده .

 

شب موقع خواب داشتم از درد می مردم  اما باز چیزی نگفتم .کسی رو می خواستم تا باهاش حرف بزنم اما...

 

شب دوم هم به موقع خواب درد بدی داشتم جوری که اصلا نخوابیدم انگار یکی روی قفسه سینم نشسته و داره هی لگد می زنه .

 تا اینکه صبح روز بعد مجید اومد خونمون و حال رو دید زیر بغلم رو یه جوری  گرفت

که کسی متوجه نشه و منو برد پایین توی ماشین .

با هم حرف زدیم کلی ناراحت شد که چرا من بهش زودتر نگفتم درد دارم و همون موقع بردم بیمارستان ....

ادامه دارد... 

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :