گزارش زندگی قسمت دهم....

 باور کنین اگه درسام نبود که سرمو بهش بند کنم شاید دق می کردم .

چند روزی گذشت یادمه  ماه رمضان بود و من درگیر درس بودم  تا اینکه یه شب مجددا زنگ زد و معذرت خواهی کرد که به قول خودش به خاطر کاری که اشتباه نمی دونسته بخشمش .
منم که احساسم به جای مغز فرمان می داد قبول کردم و قضیه رو به ظاهر تموم شده دونستم .اما همیشه از اون روز بدم می یومد .

ای کاش معذرت خواهی شو قبول نمی کردم و همه چی رو همون جا تموم می کردم. اما افسوس که دلم راضی نشد.

دوست نداشتم چیزی رو ازش مخفی کنم به همین خاطر اتفاق های مهم مدتی که نبود رو براش گفتم مثل رتبه آزمون های آزمایشی زنگ زدن ساویز و چاپ یه گزارش توی یه مجله نجومی و ...

رعنا هر روز تو دلم اوج می گرفت به جایی رسیده بود که دیگه فکرم شبانه روز به اون مشغول بود . منم راضی بودم با وجودی هیچی نداشتم احساس خوشبختی می کردم ، از اینکه پناه گرمی داشتم واسه آرامشم راضی بود از اینکه کسی بود که سنگ صبور دلتنگی هام باشه احساس غرور می کردم .

روزها با این افکار می گذشت بهانه گیری ها و دلتنگی ها همه ادامه داشت اما قشنگ بود . شخصیت رعنا یواش یواش بین دوستام جا باز کرده بود ، تقریبا همه از حضورش با خیر بودن و من همیشه سر سخت ترین مخالف  کس هایی بودم که این رابطه رو بی عاقبت می دونستم .
همیشه هر جا از خودم و عشمم می گفتم از لحظه های شیرین با هویت بودن .

دوری داشت پدرمونو در می یاورد و دیدن مون واقعا یه آروزی بزرگ شده بود  .

نزدیک کنکور بودیم نمی دونم سر چی بود که با رعنا باز قهر بودم  تا اینکه روز کنکور که 9 آذر بود رسید .
صبح اون روز شاید نردیک بیست نفر از دوستای قدیمی و جدید و ...  .اونایی که می دونستن من خودمو آماده کردم برای کنکور  زنگ زدن تا آرزوی موفقیت کنن یادمه حتی منشی موسسه هم زنگ زد و به جای دل گرمی چون زیاد ازش خوشم نمی یومد اعصابمو به هم ریخت .

رفتم سر جلسه و بعد خوندن یه دعای کوچیک شروع کردم به تست زدن ،خیلی دوست داشتم بدونم رعنا چی کار می کنه دروس عمومی مون مشترک بود خدا وکیلی هم ادبیاتش سخت بود اما معارف و زبانش خوب  بود.

اون کتابی که من برای معارف می خوندم منبع خوبی بود اونو به رعنا هم معرفی کرده بودم اونم خریده بود .در مجموع از کنکور راضی بودم اما با ابن همه خوندنم فکر می کردم باید راحت تر باشه .اما اولین سالی بود که استفاده از ماشین حساب ممنوع بود و افکارم رو به هم ریخته بود.

ظهر شد و از دانشگاه اومدم بیرون تا موبایل رو روشن کرد سیل  sms  و تماسی بود که راه افتاده بود اما افسوس توی هیچ کدومش اسمی از رعنا نبود ....


ادامه دارد...
-----------------------------------------
شاید امشب ندانم به کجا خواهم رسید .اما این تردید و آن خاطره ها سخت عذابم می دهد .

شکر خدا را را که تنها سنگ صبور دل پر غصه من است.

میدانم شادی و در هیاهویت دیگر نیستم

خوشم به خوشییت

و شادم با شادیت

باشد روزی صدایم کنی تا بمیرند این  خفاشان تنگ نظر

باشد تا ثابت شود که عشق قدرت بی انتهایی دارد

که حرمتش مرز بین ماست

نفس بکش از نبودم که این هوا بوی ترا بگیرد

و لمس کنم بوی ترا با هر نفسم

شاد باش که من هم رفتنیم

شاد باش...

ای نازک دل روزهای سختی و خوشی

چه کردیم با هم ؟

بنگر به گذشته!

 بنگر که چه کردیم با هم؟

و سقف آرزوهایمان را که تداعی شده بود برای فردا ببین چگونه ویران شد

با یک اشتباه.

کاش...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :