گزارش زندگی قسمت نهم....

نا راحتی من فقط رعنا بود که عقب افتاده بود .

 

اوایل مرداد بابای رعنا باید عمل می کرد. رعنا هم حسابی به هم ریخته شده بود . رفتارش با من عوض شده بود سرد تر شده بود انگار سر بارش بودم البته بهش حق می دادم توی اون شرایطی که بود نمی شد توقع داشت که همون آدم سابق باشه  .خلاصه دوم یا سوم مرداد باباش عمل کرد عملش طولانی بود .

 

اون شبی که باباشو عمل کردن رعنا اصلا حال خوشی نداشت .

 

پنجم مرداد عروسی دختر عموی رعنا توی قزوین بود .اما با اون حالی که باباش داشت بعید می دونستم که بخوان برن قزوین هر چی بود باباش عمل سختی رو گذرونده بود .

رعنا هم عصبی پرخاشگر شده بود واقعا گاهی روزها از رفتارش خسته می شدم اما وقتی خودمو جای اون می گذاشتم بهش حق می دادم .

ولی یه روز دیدم گفت من واسه عروسی دختر عموم می خوام برم قزوین .

از این جا بود که دیگه افتادیم توی سراشیبی .

وقتی می دیدم بد اخلاقی هاش فقط با من بود و از همه مهم تر بدون پدر مادرش داره می ره یه شهره دیگه .

از عشقم بدم می یومد اصلا فکر نمیکردم توی اون حال باباش بخواد ول کنه بره .

در ضمن بهش هم گفته بودم من دوست ندارم تنها  بری وبخوای کلاست رو ول کنی .

اما در نهایت تاسف این کارو کرد و یه ضربه بزرگ به این خواستن پاک زد.

موقعی می خواست بره بهش گفتم حتما موبایلت روشن باشه و در دسترس باشی .

اما با وجودی که می دونست من به جواب ندادن تلفنش حساسم حتی یه sms یا یک تک زنگ ساده هم نزد .

از خودم بدم می یومد . که چرا باید صادقانه کسی رو بخوام که خواسته ام هیچ اهمیتی براش نداره .اما عشق کورم کرده بود و این چیزارو دوروبرم نمی دیدم.

 

اون شبی که اون عروسی بود من تا ساعت 2 حرم بودم .توی راه برگشت بودم که دیدم یه sms  داد. که من حالم خوبه .اگه اون موقع کنارم می بود بهش  می گفتم می خوام سر به تنت نباشه . جواب sms شو ندادم و خوابیدم .

 

صبح کلاس دا شتم رفتم سر کلاس .ساعت 10 بود که زنگ زد و خوشحال انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده داشت اتفاقات شب قبل رو که توی عروسی بود رو می گفت.منم تا به حرف اومدم گفتم چرا تلفنت رو جواب ندتدی چرا زنگ نزدی چرا sms  ندادی و...   .

 بعد هم تلفن رو قطع کردم و جواب شو ندادم .زنگ زدم به مامانش وبعد از پرسیدن حال بابای رعنا  بهش گفتم من دیگه از زنگی رعنا می رم بیرون شما هم حواستون به کاراش باشه و بدونین دیگه من تو زندگیش نیستم و قطع کردم بغض توی گلوم داشت خفه ام می کرد و اگه دروغ نگم یه کمی هم گوشه چشمام تر شد . اما با خودم عهد بستم بهش زنگ نزنم تا خودش اگه خواست این کا رو بکنه .

زندگیم داشت توی سرگردونی می گذشت و فکر و ذکرم رو فقط به درسم داده بودم اما از فکر اون بیرون نمی یومدم . باور کنین اگه درسام نبود که سرمو بهش بند کنم شاید دق می کردم .....

ادامه دارد...

-------------------------------------------------------------------------

Snow is falling,

Snow is falling, snow is falling on the ground,
In the forest, in the forest there's no sound;
A shallow grave is where we lie,
The boys and men who died,
And snow is falling on the ground,
And we are calling to be found;

And the seasons, and the seasons come and go,
In the springtime, birds will sing and flowers grow,
At summer's end, the autumn breeze,
Will whisper through the trees,
And leaves are falling on the ground,
And we are calling to be found;

And in our homes, so many tears,
They don't know where we have gone,
And snow is falling on the ground,
And we are calling to be found,
We are calling to be found......

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :