بيزارم از کلامی که...

امروز دیگر فرصت دارم به خودم بنگرم.

و آنچه بر سرم آمده مرور کنم.

امروز می دانم عشقی که نا پاک است دوامی ندارد.

حتی اگر  من سراپا  از تمنا و خواهش و احساس باشم.

امروز خیلی چیز ها می دانم.

که نرقصم با هر کلام ناپاکی که  از هر دهان ناپاک بیرون می آید.

امروز خودم  و در خلوتم ضجه خواستن می زنم.

و محتاج یاری ات نیستم.

و اولین باری است که از دلتنگی نمی گریم.

امروز می دانم عشق باید خود جوش باید...

نه !!!

با زور و تمنای عاشق.

دلم شکسته ...

و بیزارم از هرچه توست...

 و نفرین می فرستم بر کلامی عشقی که از دهانت بیرون آمد.

و نفرین می فرستم بر دلت.

که میعادگاه عاشق کشی ست.

بیزارم از این احساس .

 اما...

نفرین به تو  که دل صافم را  که از آن تو بود با ریای ناپاکت شکستی.

می روم ...

اما همیشگی هستی .

و من باز هم بازیچه ات خواهم بود.

و هنوز هم شبانه با تو عشق بازی می کنم.

تا این چند صبا هم به سر آید .

و بگیرم انتقام ساده گی ام را.

مرگ بر عشق اگر این بود.

مرگ بر من اگر عاشقانه زندگی کردم .

و مرگ بر تو که عشق را  ریا دانستی. 

*****************************************

 این روزها با خودم می خوانم...

توی آینه خودتو ببین چه زود زود 

توی جوونی قصه اومد سراغت پیرت کنه

.

.

.

منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست

آخه دلم من دل ساده من.

.

.

.

.

تا انتها...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :