گزارش زندگی قسمت هشتم...

حسابی تیپ زده بودم و با اعتماد به نفس زیاد رفتیم تو موسسه ، از منشی اونجا لیست درسها و

جزوات و قیمت کلاس ها رو پرسیدم .

اونم همینطور که داشت کارشو می کرد زل زده بود تو چشمام و جواب می داد.

تا اینکه سوزن ته گردی که دستش بود از روی حواس پرتی رفت تو دستش ،منم که خندم گرفته بود

به سختی خودمو کنترل کردم و لیست رو گرفتم و اومدم بیرون .

حالا نخند کی بخند طفلی معلوم نبود چه دردی کشیده بود اما خودشو کنترل می کرد ، حسابی

سرخ شده بود

منم به خاطری که بیشتر ضایع نشه اومدم بیرون . خواهرم که فهمیده بود قضیه رو تا نشستم تو

ماشین گوشمو پیچوند و گفت حق نداری با سر و رویه درست بیای اینجا ، منم یه چشم گفتمو قضیه

رو منتفی کردم .

رعنا هم که توی کلاس کنکور ثبت نام کرده بود لیست قیمت کلاسهای اونجا رو همراه با جزوه هاشو

برام پرسیده یه مقایسه کردم و تصمیم گرفتم فردا برای ثبت نام برم .

صبح روز بعد اولین روز کا آموزی من بود ، اونم چه کا آموزی همش دو در بازی بود .آخه صاحب اونجا

آشنا بود .

منم چون کلاسهای کنکور می رفتم واقعا دیگه وقتی برای گذروندن کا آموزی نبود .

اما چون نمی خواستم تابلو شه هفته دو سه ساعت می رفتم خودمو نشون می دادم .

حسابی شروع کرده بودیم به خوندن به عشق هم خر خونی می کردیم .روزهای قشنگی بود .

 همه چی خوب پیش می رفت که بابای رعنا مریض شد و باید حتما عمل می کرد .

طفلی رعنا واسه این خیلی از درساش و کاراش عقب افتاد .هم باید مهمون داری می کرد هم مریض

 داری و هم درس می خوند .

دلم می سوخت براش و هر وقت می رفتم حرم دعا می کردم تا مشکلاتش رفع شه . رفتارش باهام

حسابی فرق کرده بود

وقتی که ازش می پرسیدم چرا اینجوری شدی می گفت تو شرایط منو درک نمی کنی و نمی فهمی

که من دارم چی می کشم .

الیته حق هم داشت . اما جایگاهم پیشش کم شده بود . خودمو با این امید که وقتی مشکلاتش حل

شه خوب می شه آروم می کردم .

اما این فقط ظاهرم بود . تا اینکه با یه جرو بحث جدی با هم قهر کردیم .حدود ده روز  با هم تماس

نداشتیم .

برام سخت بود اما چون خودمو مقصر نمی دونستم تماسی نگرفتم .

ولی هر روز و هرشب به یادش بودم و از خدا خوشبختی شو می خواستم .

یه روز ساعت 3 سره کلاس نقشه کشی بودم که دیدم زنگ زد .من چون شمارشو از روی گوشیم

پاک کرده بودم ، چند لحظه ای طول کشید تا فهمیدم اونه .

 از کلاس اومدم بیرون گوش رو جواب دادم گفتم : بله گفت :سلام یه پوز خند حقارت آمیز زدم گفت:

چیه گفتم : هیچی.

 پرسید :خوبی گفتم : ای ی ی ی ی ی یه نفسی میاد و می ره ، قبل از اینکه حال خودشو بپرسم

گفتم : بابات چطوره ؟ بهتره یا نه ؟ گفت آره باید یه عمل دیگه بکنش.

 بعد هم گفت یعنی این قدر از من بدت میاد که نمی خوای حالمو بپرسی ، یه کم مکث کردم گفتم :

اگه بدم می یومد اصلا جواب تلفنت رو نمی دادم .

 بعد هم کلی حرف از این ور و اون ور و...

چون باید می رفتم کلاس زود قطع کردم و برگشتم سر کلاس

. باورتون نمیشه اون هر چی درس دادن فهمیدم انگار که یه روحیه اساسی گرفته باشم .

رتبه آزمون های آزمایشیم که می یومد همیشه یا اول بودم یا دوم یادمه فقط یه آزمون چهارم

شدم .اوضاع درسیم عالی شده بود .

 همه چی رو غلتک افتاده بود هیچ چیزی حتی رعنا نمی تونست جلوی درس خوندنمو یگیره هر چی

به کنکور نزدیک تر می شدیم من با اعتماد به نفس بیشتری درس می خوندم و ارادم قوی تر شده بود

نا راحتی من فقط رعنا بود که عقب افتاده بود .

ادامه دارد....

...........................................................................................

آتش گرفتم از این نا مردمی ها

در تب و تابم از دیوونگی ها

**********

خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من

ور نه این دنیا که من دیدم خندیدن نداشت

**********

ای کاش نفسم بالا نیاید

دیگر بس است

همین...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦
تگ ها :