گزارش زندگی قسمت هفتم...

حدود ساعت 10 رسیدیم حرم حضرت شاهچراغ ، بادیدن حرم شاهچراغ  خیلی هوایی شدم دلم برای زیارت امام هشتم تنگ شد .اشک توی چشمام منتظر یه تلنگر بود تا گونه هامو تر کنه ....

تا به خودم اومدم دیدم ساعت شده 11 داشت دیرم می شد با وجود ترافیکی که توی شهر بود ممکن بود به موقع به پرواز نرسم .هر چی هم منتظر شدیم تا مامان و خاله ام از قسمت زنانه بیرون بیان خبری نشد .

به همین خاطر یه تاکسی گرفتم و زود رفتم خونه خاله بزرگم برای خداحافظی اونم برقه ام کرد و یه انگشتر عقیق آبی بهم هدیه داد و به خدا سپردم.

 از بابا خدا حافظی کردم و رفتم به سمت فرودگاه .خوشبختانه به موقع رسیدم و سوار هواپیما شدم به رعنا یه sms زدم و گفتم که گوشی رو خا موش می کنم  .

هواپیما سر ساعت پرواز کرد و اوج گرفت ، تو طول پرواز فکر این بود که میشه یه بار مقصدم تهران باشه و بتونم برم پیش رعنا .بغض عجیبی تو گلوم بود که نفر بغل دستم که جوون نسبتا درشت اندامی بود یه جدول داد دست و یه سوال ازم پرسید  . سر بحث با اون باز شد .اسمش فرزاد بود .توی اکراین زندگی می کرد خانواده اش شیراز بودن و از شیراز می خواست بیاد مشهد برای زیارت و بعد هم بره اوکراین .کلی از خودشو خاطراتش حرف زد ، انگار می دونست توی دل من چه خبره .

خاطرات عشقی زندگیش رو گفت .و همچنین دلیل رفتنش به اکراین رو هم شکست توی عشقش می دونست .به قول خودش رفت تا حتی چیزی برای تداعی خاطراتش نداشته باشه .توی دلم گفتم اینا همش توجیه .اصل خاطراتت توی قلبت با اونا می خوای چیکار کنی ؟ با کمک هم جدول رو حل کردیم که گوینده هواپیما حضورمون رو بر فراز آسمان مشهد اعلام کرد .منم که کنار پنجره بودم مثل کسی که دنبال یه چیز گمشده اش مگرده بین اون همه خونه و ساختمون دنبال حرم می گشتم . تا گنبد طلایی حرم رو دیدم نا خودآگاه گفتم اسلام وعلیک یا علی ابن موسی الرضا و باز اون بغض همیشگی گلوم رو فشار می داد.

رسیدیم ، با فرزاد خداحافظی کردم و سوار اتوبوس شدم .گوشی رو روشن کردم  تا به رعنا بگم رسیدم و می خوام برم خونه خواهرم . داشتم sms   می دادم که راننده اتوبوس یه ترمز ناگهانی گرفت منم که دستم به جای گرفتن میله درگیر نوشتن   smsبود تمام هیکلم افتاد رو آدم جلویم و با هم خوردیم زمین .خیلی شرمنده شده بودم ازش معذرت خواستم اونم با یه نگاه حقارت آمیز گفت اتفاق دیگه .اما فکر کنم توی دلش بهم  فحش داد.

از فرودگاه اومدم بیرون و تاکسی گرفتم رفتم خونه خواهرم .شوهرش ماموریت رفته بود تهران  و تا شب نمی یومد .

خواهرم کلی از خاله هامون و آب وهوا و غیره ازم  سوال کرد . منم تا جایی که می تونستم  جواب دادم  اما چون شب قبل خوب نخوابیده بودم . رفتم و خوابیدم اما قبلش به رعنا گفتم که می خوام بخوابم .اونم برای اینکه بیدارم نکنه نه زنگ زد و نه sms داد .واسه عصر کلی برنامه داشتم که باید انجام می دادم .مثل ثبت نام برای کلاس کنکور و ریختن پول به حسابهای بانکی بابا و الا ماشاالله.

ساعت 5 از خواب بیدار شدم .حدود 1 ساعت خوابیدم....

ساعت 5:30زنگ زدم به اشکان که بیاد با هم بریم دنبال کارام ، اشکان یکی از دوستان قدیمی منه که حدود 10 سال میشه با هم آشنا شدیم آشنایی من با اون به خاطر دوستی بابا من و بابا اونه ،جالب که خانواده هامونم به هر دوتامون اعتماد کامل دارن . خلاصه اومد خونه خواهرم دنبالمون و منم با خواهرم آماده شدیم و رفتیم

اول از همه رفتیم بانک چون تا 7 بیشتر باز نبود .بعد از بانک رفتیم کلاس کنکور که برای دوره های کارشناسی ناپیوسته ثبت نام کنم ، چون مصمم به ادامه تحصیل بودم و قبول شدن توی کنکور برام حیاتی بود .حسابی تیپ زده بودم و با اعتماد به نفس زیاد رفتیم تو موسسه ...

ادامه دارد...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ دی ۱۳۸٦
تگ ها :