گزارش زندگی قسمت ششم...

به رعنا یه تک زدم که بدونم بیداره یا نه طفلی زود جواب تکمو داد ، منم زنگ زدم بهش و گفتم که اوضاعم رو به راه .صداش گرفته بود معلوم بود گریه کرده .از خودم بدم اومده بود که چرا ناراحتش کردم یه بوسه کوچیک از گوشی کردمش و بهش گفتم برو بخواب من حالم خوبم  اونم همین کارو کرد و  بعد خداحافظی کردیم .

صبح حدود ساعت 7 شیراز بودم با قیافه ژولیده و موهای به هم ریخته و ریش نا میزون رفتم خونه خالم

البته قبلش به رعنا یه sms  زدم که سالم رسیدم و نگران نباشه اونم که از ورزش اومده بود داشت حاضر می شد بره کلاس خیاطی .

موقعی که رسیدم خونه خالم جز مامانم و خالم که توی آشپزخونه چایی می خوردند. خر وپف همه بلند بود . خاله ام که منو خیلی دوست داره منو از بوسه هاش بمباران کرد . خسته و درمونده کیفم رو انداختم یه گوشه و رفتم دوش بگیرم .که مامانم از دور داد زد وای ی ی ی ی ی  باز این شلخته اومد.

خاله ام از من حمایت کرد و گفت : چیکارش داری بذار راحت باشه بچه ام .این خا له ام از مامانم کوچیک تره دو تا دختر داره  که اون موقع یکشون 8 سال و اون یکی 3 ساله بود  . مدت زمانی که من شیراز بودم رعنا به همراه خانواده اش رفتن رشت و قزوین درست خاطرم نیست که پیش کدوم فامیلشون بودن .

5 تیر بود . من از اوایل  تیر باید کار آموزی رو شروع می کردم  که کلی دیر شده بود .

واسه همین رفتم تا بلیط تهیه کنم  ، با خاله ام سوار ماشینش شدیم و رفتیم دفتر هواپیمایی تا بلیط بگیرم ...

ظهر بود.هوا هم به شدت گرم بود .با ماشین خاله ام  توی ترافیک حسابی کلافه شده بودیم .

به زحمت ما شینو یه جا پارک کردم و رفتم توی دفتر هواپیمایی.

بلیط برای مشهد تا دو هفته بعد گیر نمی یومد.

حسابی نا امید شده بودم .فکر اینکه بخواهم این راه رو با اتوبوس برم داغونم می کرد .با هزار خواهش والتماس یک بلیط برای ظهر روز بعد گیر آوردم ، توی راه برگشت به خونه رفتیم چند جا برای خرید .

توی ماشین که بودم رعنا sms می داد ، سختم بود که هم رانندگی کنم و هم sms  بدم . اونم از اینکه من دیر جواب می دادم شاکی شده بود . وقتی رسیدم یه جایی که خاله بره خرید  ، من توی ماشین موندم و قضیه رو برای رعنا توی یک sms  توضیح دادم ، اونم قبول کرد و راضی شد .البته توی یه همچین شرایطی منم چند بار بهش گیر می دادم و  اوقات تلخی می کردم ، الیته اونم همیشه منو متقاعد می کرد.

شب که شد به همراه خانواده ام و خاله ام رفتیم خونه خاله بزرگم ، تا دیر وقت اونجا بودیم و sms بازی هام با رعنا ادامه داشت . قسم می خورم تمام اون لحظات و ثانیه هاش بهش فکر می کردم حتی موقع حرف زدن با دیگران تجسم چهره اش توی ذهنم شکل می گرفت .

نیمه های شب که برگشتیم خونه خسته و کوفته وسط حال خوابیدم  ،  ساعت حدود 2 بود که دیدم رعنا با گوشی باباش زنگ زد .و نوید یک مکالمه طولانی رو می داد ، توی این جور صحبتها که دیگه عادت شده بود حرفهای زیادی زده می شد ، حرفهایی که گاهی اوقات به قدری زیبا بود که زمان مکالمه رو برامون بی ارزش می کرد ولی بعضی وقتها صحبتهایی می شد توش نا امیدی موج می زد . 

با وجودی که شب دیر خوابیدم وخیلی خسته بودم صبح ساعت 8 بیدار شدم ورفتم  یه دوش گرفتم .صبحانه رو با عجله خوردم و حاظر شدم .الیته با وجودی که خیلی عجله کردم آخرین نفری بودم که حاضر شدم .همه عازم رفتن به حرم شاهچراغ شدیم .موقع رفتن من کیف و وسایل رو هم برداشتم تا از اونجا مستقیم برم فرودگاه ظهر ساعت 12:45پروازم بود .شیراز توی اون فصل خیلی شلوغ بود .آدمایی که از گوشه گوشه کشور و بعضا جهان برای سیاحت به شیراز جذب شده بودند ، محیط آشنایی رو برام تداعی می کرد . محیطی که توی مشهد همیشگیه منتهی دلیل جمع شدن آدما تو مشهد بیشتر از سیاحت  ،زیارت امام هشتم حضرت رضاست.

حدود ساعت 10 رسیدیم حرم حضرت شاهچراغ ، بادیدن حرم شاهچراغ  خیلی هوایی شدم دلم برای زیارت امام هشتم تنگ شد .اشک توی چشمام منتظر یه تلنگر بود تا گونه هامو تر کنه ....

ادامه دارد...

*******************************************

به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار

تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدا نگهدار

آری

بنویس مهلت موندن یک نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقت واسه تو گریه نکردم 

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

                                     دوستت دارم هنوز...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :