گزارش زندگی قسمت پنجم...

اونم یه جور چشم که معلوم بود از روی نا رضایتیش  بود گفت و بعد هم قطع کردیم .

دیگه نشسته بودم به خر خونی  نمره هام بالای بالا بود تاثیرشو تو زندگیم احساس می کردم .تنها کاری بود که می تونستم انجام بدم .و خوشحال بودم که خوب انجام دادم.

امتحانام که تموم شد منم رفتم شیراز اما اون روزی که من رفتم اتوبوس بابام نبود با یه اتوبوس غریبه رفتم

حرکتم ساعت 5 عصر بود .از ظهرش کلیه ام بازی در آورده بود اما دردش زیاد نبود.اتوبوس حرکت کرد 1 ساعت اول خوب گذشت .اما با غروب خورشید دردی که باید می کشیدم طلوع کرد .دادم بلند شده بود. توی اتوبوسی که کلی مسافر داشت چنان نعره هایی می زدم که نگو.رفتم جلو خودمو معرفی کردم اونم زود بابامو شناخت و تحویلم گرفت .

تازه شهر بم رو رد کرده بودیم که هنوز از خرابی زلزله راحت نشده بود شهر بعدی کرمان بود به راننده گفتم من حالم خرابه منو کرمان پیاده کنید تا برم بیمارستان اونم راضی شده بود که منو همراه شاگردش کرمان پیاده کنه .یه مسکن قوی خوردم و رفتم سر جام که  بخوابم .اما این درد لعنتی نمی گذاشت بخوابم.

 از توی کیفم یه کاغذ برداشتم و شروع کردم به شعر نوشتن .

و اون شعر این بود.

ای خدا ای ایزد یکتای ما                            عشق را دادی تو آسان یاد ما

مهربانی می کنم با یاد تو                             خودنمایی می کنم با عشق تو

فکر پیری پاک شد از یاد ما                         آنچه دادی بازگیر از دست ما

حال این یاد گلی است در یاد ما                          یاد آن رعنای ما رعنای ما

باز گیری این گلم از جان ما                              کفر بندم بر دلم بر جان ما

عشق من تو مانده ای در یاد ما                              تو نرفتی یاد ما رعنای ما

                     .....

داشتم این شعر برای خودم می خوندم که رعنا زنگ زد .اول کلی از آنتن دهی گوشیم توی راه شکایت کرد .اما باز از صدام فهمید که  درد دارم .کلی قربوبنت برم  و.... گفت .

نزدیک کرمان بودم ساعت حدود 1 نصف شب بود .گیج خواب شده بودم .دهنم تلخ شده بود . نفسم به خس خس افتاده بود . شعرمو برای رعنا خوندم  می خواستم قطع کنم که گفت من تا صبح بیدارم درد داشتی زنگ بزن گفتم نه بگیر بخواب منم خیالم راحت تره .تو از راه دور نمی تونی کاری بکنی شبت بخیر و خدا نگهدار.اینو گفتمو بد چند لحظه  خوابم برد .

ساعت سه ونیم از افتادن اتوبوس  توی یه دست انداز از خواب پریدم .رفتم پیش راننده گفتم هنوز نرسیدیم کرمان؟ گفت: کجای کاری بابا 3 ساعت دیگه شیرازیم .بعدم سریع پرسید بهتر شدی یا نه گفتم آره خیلی بهترم خوب شد کرمان نگه نداشتین و بیدارم نکردین .گفت: آره دیدم خوب خوابیدی گفتم دیگه بیدارت نکنم خدا رو شکر که بهتری. تشکر کردم و رفتم سر جام نشستم .

به رعنا یه تک زدم که بدونم بیداره یا نه ؟ طفلی زود ...   .!

ادامه دارد...

از غم برایم نگو که دلم خون است و بدان همیشه ابری ابریم و زیباترین خاطراتم در همان روزهایی بود که تلخ ترین دوری ها میان موج فاصله ها تنم را می لرزاند.

خدایا خودت گفتی بعد هر سختی آرامشی هست .پس چرا من هنوز روی آن را ندیده ام... 

 

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :