اين احساس ميان فوج نگاه نا محرمان گم شد...

دیگر دلتنگ نیستم .

به این حالم خوب خو کرده ام .

نفسم بی دغدغه فرو می رود .

و فکر فردا نیستم .

لذت امروز را می برم که شاید فردا جایی برای زندگی نباشد .

 امروز خطابم به عاشق کش هایی است  که منطق ندارند.

و آنها هم لذت می برند.

آری هدف یکی است .

اما راه ما بسیار متفاوت است.

و من راه  این نفس زدن را پیدا کرده ام.

و جایی برای حضور کسی باقی نگذاشته ام .

و چون کبوتر سرکشی هر روز با یک جفت سر می کنم .

دلگیر نیستم چون این منطق را خوب یاد گرفته ام.

و هر کس اینگونه باشد با کسی هم نفس شده

که تبر عاشق کشی در دست دارد .

من هم با او هم کلامم

هر چه باشد هر دو احساس را پر پر میکند و انتظار را بی معنی ...  .

و اینگونه شد که احساس پاکم میان فوج نگاه نامحرمان گم شد.

آری اینگونه شد که تو مردی...!

حرفی نیست...

بدرود. 

(ادامه داستان گزارش زندگی بزودی در سایت قرار می گیرد...)

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :