گزارش زندگی قسمت چهارم...

روزها می گذشت تا رسیدیم به شبهای امتحان .شبهای پر از خاطره .

من حدود 8 تا امتحان داشتم اما اون  1 تکدرس شده بود .شبای امتحان خونه داییم بودم اونجا هم راحت تر بود هم واسه درس خوندن جای مناسبی بود .تو همون روزا بود که بابام یه اتوبوس خریده بود واسه همین اومده بود زاهدان . چند روز بعدشم مامانم هم اومد .اتوبوس بابا توی خط زاهدان – شیراز کار می کرد و از اونجایی که خاله هام اونجا بودن مامانم با بابام زود رفتن شیراز .توی مدتی که خونه داییم بودم رعنا چند باری با داییم حرف زد .و نقشش پر رنگ تر می شد .جوری کهداییم  بعد احوال پرسی با خودم حال اونو هم می پرسید.

زمان امتحانام تو بحبوحه جام جهانی بود .و زمانی که ایران بازی داشت ما توی 90 دقیقه بازی شاید 90 بار به هم تک زنگ می زدیم .تک زنگ هایی که اوایل شیرین بود  اما بعد...  . شبهای امتحان رعنا پا به پام تا صبح بیدار بود هر نبم ساعت زنگ می زد که مبادا خوابم برده باشه یا سرم به کاری بند باشه که درس نخونم

امتحان اولم ترمودینامیک بود .درس سختی بود که امتحانشو  عالی دادم

.فکر می کنم 17 شدم همه امتحانامو خوب می دادم  معدل ترمم حدود 18 شد .

راضی بودم که به عشقش دارم زندگی می کنم. خوشحال بودم که هدفدار بودم و واسه نزدیک شدن بهش هر کار مفیدی رو انجام می دادم

و هر روز می فهمیدم از روز قبل بیشتر دوسش دارم  و هدفم یکی شدن باهاشه .

رعنا صبح های تابستون می رفت پیاده روی .نمی دونم چرا به این قضیه حساس شده بودم دوست نداشتم بره .

اما اون می گفت با مامانم می رم و تو نباید نگران باشی .خلاصه اینقدر این قضیه کش پیدا کرد که رعنا یه دفعه گفت اصلا بیا با مامانم حرف بزن تا خیالت راحت شه.

پشت تلفن وا رفتم .که چرا رعنا گوشی رو انجوری داد به مامانش ، بار ها ازش خواسته بودم که این کارو بکنه اما نمی کرد .یه جوری برخورد می کرد که اگه ندوند بهتره . منم پا پیچش نمی شدم .

خلاصه مامانش گوشیو گرفت و گفت :بله گفتم سلام خانم م... .سرد وآهسته گفت سلام ، بهش گفتم من محسنم نمی دونم رعنا باهاتون در مورد من حرف زده یا نه ؟ اومد وسط حرفم گفت نخیر چیزی نگفته منم کلی قضیه آشنایی رو بهش گفتم. اونم حرفامو گوش می داد و بعضی وقتها تایید و بعضی وقتها رد می کرد در نهایت گفت من همه جا با دخترم هستم ، حتی صبحها که میره پیاده روی می رم باهاش اینجوری خودم هم راحت ترم .انگار دنیا رو بهم داده بودند ،واقعا خیالم  راحتنر شده بود

.اصلا آمادگی صحبت کردن باهاشو نداشتم ولی کلی حرف تو دلم بود که می خواستم بهش بگم اما همشون یادم رفته بود .دوروغ نگم یکم استرسم داشتم که مبادا چیز بدی بگم

توی اوخر صحبتامون گفت : من رعنا رو لایه برگ گل بزرگ کردم نمی تونم شکستشو ببینم.

منم در جواب گفتم : هر مادری واسه بچش از خودش می گذره مادری یک وظیفه است ، منم خواهان شکست رعنا نیستم دوست دارم با هم اوج بگیریم و...

صحبتمون تموم شد و گوشی رو داد به خود رعنا .بهش گفتم چرا اینجوری کردی ؟ چرا گوشی رو اینطوری دادی دست مامانت گفت ده دقیقه ای می شد که اومده بود تو اتاق ، منم ندیده بودمش زل زده بود تو چشمام  که متوجه شدم اومده مجبور شدم گوشی رو بدم دستش . بعدشم تو که بارها می خواستی باهاش حرف بزنی واسه تو که بد نشد.

در جوابش گفتم با مامان میری با مامان میای  تنهایی حق بیرون رفتن نداری مگه اینکه اختیارت دست خودم باشه و می دنستم این رفتارم به خاطر دوی بود .

اونم یه جور چشم که معلوم بود از روی نا رضایتیش  بود گفت و بعد هم قطع کردیم .

 

  ادامه دارد...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :