گزارش زندگی قسمت سوم...

از این که خیلی زود بهم جواب مثبت داده بود هم خوشحال بودم هم ناراحت خوشحال برای اینکه احساس میکردم همدلیم و غمگین برای اینکه می ترسیدم  از روی احساس تصمیم گرفته باشه.

سعی کردم به خودم موج منفی راه ندم  و دیگه به این قضیه فکر نکردم .وتصمیم گرفتم قضیه  حضور رعنا رو به خانواده ام بگم .

 یه روز ظهر مامان از کارامو درسام سوال می کرد .منم گفتم همه چی رو به راه ، و زود گفتم با یه دختری آشنا شدم که از من 2 سال بزرکتر و خیلی هم مهربونه ...!

 مامانم تعجب کرد ! که بعد اون قضیه ها من تونسته باشم با کسی رابطه بر قرار کنم . اونم کسی که هزار کیلومتر از من دورتره.به همین خاطر سریع سوالاشو شروع کرد .که کجا باهاش آشنا شدی ؟ چند وقته که میشناسیش و... منم تا جایی که می شد توضیح دادم.و می دونستم هر چی بگم بازم همه رو نگفتم و سوال ÷یچم می کنه برای به همین خاطر شمارشو گرفتمو  گوشیو دادم به مامان تا با هم حرف بزنن.

زنگ زدم گفتم سلام ، خوبی ؟گفت :ممنون تو چطوری ؟ گفتم :نفسی میاد و می ره ،گفت چیه ،چرا موذب حرف می زنی .؟ گفتم همینطوری بعد گوشی رو دادم به مامان .مامان با حالی که انگار رعنا رو از قبل میشناخت گفت سلام دخترم و...

بعد حدود 10 دقیقه مکالمه گوشی  رو داد بهم .خیلی دوست داشتم بدونم به هم چی گفتن اما نشد.

تا گوشی رو گرفتم رعنا گفت چرا گوشی رو دادی از خجالت داشتم می مردم . منم که مامان بغلم بود گفتم چرا خجالت ؟ گفت هیییییییییییییس بابا آبرومو دیگه نبر .بعد هم یه کم از این ور اون حرف زدیمو قطع کردم .

زود پریدم جلو مامان با حالت بچه گانه گفتم چی شد؟ چه جوری بود ؟ مامان هم برا اینکه حرصم بده گفت از سرت هم زیاده و کلی زد زیر خنده،  گفتم اه ه ه ه ه ه اذیت نکن مامان بگو دیگه ، گفت خیلی خونگرمه. دهنه گرمی داره و... مامانم که خدای سخت گیری بود رعنا رو ندید فقط با شنیدن صداش تایید کرد .

از این تصمیم مامان هم ، هم خوشحال بودم هم ناراحت .خوشحال بودم چونکه  مخفی کا ری و بچه بازی از این جور داستانها تو کار نیست .اما ناراحتیم برای این بود که این تصمیمش گذری باشه که باز بعد فهمیدم نبود و از همه مهمترمی ترسیدم که  اگه رعنا ول کنه بره کلی جلوش خراب می شم ...   .

با دونستن مامان انگار بار رو دوشم نصف شده  ومی دنستم اگه مامان بدونه بابا هم با خبر می شه .خلاصه روزهای شیرین خواستنی مون می گذشت و درد دوری هر روز پر رنگ تر می شد .خنده های شبانه تبدیل به گریه می شد . گریه هایی که واقعا قشنگ بود .

برگشتم زاهدان همون شهری که توش درس می خوندم .یادمه شب که توی اتوبوس دوست بابام بودم تنها کسی که تا صبح پابه پام بیدار بود رعنا بود . وقتی حضور گرمشو احساس می کردم و یاد تنهایم می افتادم  خدا رو هزار بار شکر می کردم وازش می خواستم که این روزهای خوب رو ازم نگیره.

قبل از اینکه رعنا بیاد توی زندگیم از دخترها پشنهاد داشتم واسه دوستی و توی  دست و بالم  زیاد بودم بودن.

اما نمی تونستم بهشون نگاه احساسی داشته باشم.  دلبری میکردم اما دل نمیدادم. اما این دختر اون ور دنیا باهام چیکار کرده بود  نمی دونم!.

عزیز شده بود برام به همین دلیل هم . کاراش رو زیر نظر می گرفتم دوست نداشتم با هر کسی رابطه داشته باشه  و هر جایی بره .که خدا وکیلی به خاطر هم از خیلی چیزا زدیم به هم پابند بودیم .

می ترسیدم که این خواستن رو، که این عشق رو یا  حتی خودشو از دست بدم .

 کنترل هام شدید شده بود .گیرای الکی می دادم و اگه می فهمیدم یه چیزو پنهان کرده یا دروغ می گفته حتی اگه  مصلحتی توش باشه ، تا یه هفته جواب تلفن هاشو نمی دادم. توی یه کلام سگ می شدم و پاچه می گرفتم

روزها می گذشت تا رسیدیم به شبهای امتحان .شبهای پر از خاطره ...

ادامه دارد...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :