گزارش زندگی قسمت دوم...

ادامه داستان...

 منو برد روی تخت خوابوند طفلی حتی پول کرایه هم نگرفت .

می دونستم رعنا خوابه به همین خاطر توقع نداشتم زنگ بزنه. گوشیم تو دستم بود که بعد تزریق آمپول هیوسن و گذاشتن ماسک اکسیژن خوابم برد. تا چشمامو باز کردم دیدم هوا گرگ و میش شده، بازغروب بود. یک غروب لعنتی .اونم  توی بیمارستان با حالت گیجی و درد مزمنی که همرام بود از اون لحظات متنفر بودم . تا به خودم اومدم سراغ گوشیمو از پرستار گرفتم گفت تو کشوی کنار تخته. به گوشیم نگاه کردم رعنا چند بار زنگ زده بود. دوست نداشتم توی بیمارستان بمونم. خودمو جمع و جور کردم وبا تعهدی که به مسول بیمارستان دادم اومدم بیرون  .

اما اونقدر گیج بودم که نمی تونستم شماره ای بگیرم تنم می لرزید .در بست گرفتم و رفتم خونه داییم . به کسی چیزی نگفتم که چه اتفاقی برام افتاده و باز خوابیدم .تا اینکه با صدای گوشی از خواب بیدار شدم .رعنا پشته خط بود  نمی خواستم با اون حالم باهاش حرف بزنم و بیخودی نگرانش کنم. اما اینقدر زنگ زد تا مجبور شدم جواب بدم.

.تا گوشی رو برداشتم با هق هقی که توی سینه اش بود داشت  اسم رو صدا می زد ُمی گفت : محسن . محسن من و...صدام می لرزید به جای اینکه بگم سلام گفتم : هااااااا. داد و زد و گفت : معلوم هست کجایی ؟ از صبح صد بار گرفتمت چرا جواب نمی دی؟ اگه نمی خوایم بگو تا خودم از زندگیت برم و... یه پوزخند معنی داری زدم و فقط گفتم کلیه ام  ، زود فهمید اوضاع از چه قراره و در عرض 1 ثانیه از اون حالت خشن و خشمی که داشت  به یک آدم مهربونی تبدیل شد که خیلی خواستنی بود .گفتم حالم خوب نیست خوابم می یاد .گیجم .ممکنه خوابم ببره .و نتونم باهات حرف بزنم .

اینا تاثیره آمپولی بود که زده بودم .گفت من مگه چند تا محسن دارم تو چرا باید اونجا درد بکشی الان زنگ می زنم به مامانت وقضیه رو بهش می گم.

.چیزی نگفتم. گفت : من باهات حرفم می زنم ، تو بخواب. منم صدای نفس هاتو گوش میدم. تو همون حال خوابم برد و صبح حدود ساعت 10 بیدار شدم به گوشیم که نگاه کردم دیدم 1 ساعت زمان آخرین مکالمه من بوده اما خودم فقط حدود 5 الی 10دقیقشو یادم بود. خود گوشیم بعد یه ساعت قطع می کرد.و رعنا 1 ساعت فقط خس خس نفسمامو می شنید.بیدار شدمو یه دوش گرفتم و رفتم دانشگاه تو مسیر بهش زنگ زدم . بابت دیشب  ازش  هم معذرت خواهی و هم تشکر کردم .اما اون این کارا رو وظیفه می دونست و می گفت دیگه این حرف رو نزن .

توی دلم محکم شده بود احساس کردم یه پناه همیشگی پیدا کردم کسی که با این بعد  فاصله دلش برام پر می کشید .واقعا دیگه تنها نبودم.

 چهاردهم اردیبهشت تولدم بود .و من توی خونه عموم بودم .اما لوله آب خونشون  ترکیده بود تا دیر وقت در حال کندن دیوار بودیم ساعت 12 شد. گوشیم که دیگه  همیشه همراهم بود زنگ خورد اما جلوی عموم همیشه روی ویبره بود .سریع کارو ول کردمو پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا گفتم سلام عزیرکم : گفت تولدت مبارک محسن من ،الان زنگ زدم که اولین نفری باشم که تو روز تولدت بهت تبریک می گه و توی اولین دقیقه بامداد روز چهاردهم این  کا رو کرد و اولین تیریک رو بهم گفت حتی زودتر ار مامانم البته توی طول روز هم چندین بار این کا رو کرد  .

هر روز برام مهمتر و عزیز تر می شد و من هم محتاط تر که مبادا وابسته بشم .چون خودمو می شناختم می دونستم که اگه دل ببندم  دل کندنم خیلی سخته، البته ترسم از این بود که شکست یخورم .کلی فکر کردم تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم و ازش یه تعهد کلامی بگیرم ،که همیشه با هم بمونیم . و این کا رو  زمانی کردم که اومده بودم مشهد .بهش گفتم من دارم درس می خونم اوضاع منو هم که خودت می دونی؟ سربازی  هم نرفتم و ... اما دوستت دارم ، می خوام همیشه کنارم باشی برو فکر کن تا هر زمانی که لازمه اما بعد به من خبر بده که هستی یا نه؟بعد قطع کردم .

خودمو آماده هر جوابی که ممکن بود بده کردم پر از تشویش بودم  .اما 10 دقیقه نشد که زنگ زد وگفت محسن تا هر جا که تو باشی من هستم و مطمئن باش هیچ وقت ترکت نمی کنم . به خودم می بالیدم . نه!!! . به خودمون می بالیدم .هدف دار شده بودم . هر قدمم  رو با انگیزه بر می داشتم.

 نمی دونستم باید چه نقشی داشته باشم  ، باهاش مثل سابق رفتار می کردم یا صمیمی تر اما به خودم که اومدم دیدم دارم قربون صدقش می رم اونم با چه وضعی.تلفن رو بعد کلی عشق بازی قطع کردم .به فکر فرو رفتم .دست و پام داشت می لرزید نمی دونم تاثیره دوست داشتنم بود یا ضعف جسمی ولی بعد فهمیدم هر وقت می خوامش اما کنارم نیست اینجوری می شم. 

از این که خیلی زود بهم جواب مثبت داده بود هم خوشحال بودم هم ناراحت خوشحال برای اینکه...

    ادامه دارد...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :