خطابم به توست ای عزيز رفته از دست...

امشب در نهایت سکوت قلم را بر دست گرفتم.

 شاید بارش چشمانم تنها وفادار به قلب سنگی من است ویا شاید گونه هایم برای اشک میزبان است

 می دانم میزبانی این اشک تلخ را در تهایت آرامش می کند

 نمی دانم از چه و از کجا بنویسم

اما می دانم دلم پر از نا گفته های تلخ و شیرین است

 من خودم را هم به دست قلبم می سپارم تا هر کجا را که خواست سیاه کند و هر کجا را که خواست سپید بگذارد.

کلامم خطاب به توست ای عزیز رفته از دست

روزی خدا تو را مهیا کرد برای من، یا شاید من را برای تو، اما این گونه نبود او ما را مهیا کرد برای هم .

تا از تلخ ترین روزها و ثانیه ها  در غربت گذر کنم .

روزی بی هویت بودم ، روزی که این اشک ، تنها این اشک یگانه ترین  مونسم بود.

و آمدی تا شیرین ترین خاطرات قلبم را رقم بزنی و تلنگری بر قلب خاک گرفته ام زدی ، قلبی که با یاد هیچ کس نمی تپید

بیدارش کردی و بر پشت دریچه های احساسش فوج فوج مهربانی و وفاداری و دوستی رادید

 من ناگریز از فرمان عقل،گوش به دستور احساسم سپردم  ودر را برایت گشودم .

آمدی و شدی مبعوث شده کوه نور من

و بر قلبم فرمانروایی می کردی

 آری کلامت بوی خوش زندگی می داد  و صدایت آرامش بخش تن بود.

کفر نمی گویم ولی خدایم شده بودی ، خدای احساسم .

ای عزبز رفته از دست: نمی خواهم با کلامم آزرده ات کنم با تو هدفدار شدم  وبا توکل به هستی بخش مهربان  وبا عشق به تو پیش می رفتم

 تا رسیدم به اینجا و

البته آنجا هم مدینه فاضله ام نبود  اما رشد و نمو خوبی بود .

اما ناگهان بذر شوم بی وفایی جوانه زد و بید مجنون زندگی پاکمان را فرا گرفت

 و من و تو هیچ نکردیم  تا این علف هرز را نا بود کنیم و آنقدر بزرگ شد که بید سبزمان را که پیام آور  شیرینی بود را در نوردید و ریشه او را خشکاند

 و این پایان کار نبود.

ای عزیز رفته از دست  نمی گوییم من پایبند  به حضور سبزت بودم

 بدان این اعترافی است تلخ و شیرین، تلخ از برای اینکه خبط کردم و شیرین از این جهت که پیش روی تو اعتراف می کنم.

 آری من پایبند نبودم و گاهی لغزیدم  و شاید این حالم عقوبت آن گنا هان است.

و زود خواهان گذشت شدم تا شاید باز باشی و باز با نگاهت توفیق زندگی را بعد از خدا عطا کنی .

این شبها، شبهای توبه و آمرزش است ، شبهای رقم خوردن سرنوشت 

 من از خدا اول ایمان می خواهم که به وا سطه آن منزه باشم از این بیهودگی ها

 بعد آینده ای روشن برای خودم که آگر صلاح بداند تو را هم در آن شریک کند  واگر حکمت این نبود  برای تو عزیز رفته از دست می خواهم که بی ریا  با ایمان بی دروغ و در کل مثل گذشته ها شیرین زندگی کنی.

آری ای عزیز رفته از دست آمدی و وارد شدی

  اما نگفتی وقتی می روی چگونه باید در تقلی رفتند بال و پرمی زدم.

این که گفتم از برای این نیست که دلسوزی کنی و باز آیی نه هرگز که اگربازآیی می دانم باز پر می کشی. اینها را گفتم که بدانی اگر باز شانه هایم را در کنار شا نه هایت دیدی و اگر نگاهم را در مقابل نگاهت دیدی و اگر گرمای نفسهایم را روی گونه های لطیفت حس کردی و اگر گرمای تنم گرما بخش تنت بود

 بدانی خدا اینها را به من عطا کرده آری خدا من دیگر تو را از تو نمی خواهم ترا از خدایت می خواهم

می خواهم همان که ترا در مقابلم قرار داد و ترا از مقابلم ربود اگر صلاح بداند باز ترا به من عطا کند.

من به او توکل می کنم که تقدیر من را رقم بزند و تا آنروز صبر می کنم که با یاد خدا این صبر شیرین است

کلامی نیست دگر...

 نگاهم کن جای کدام حرف همیشگی خالیست....

فکرکن می دانم که می دانی

 وقت رفتن است

از طرف محسن به عزیز رفته از دست.

زمانی که کاغذ سپید سیاه شد .4:50تا5:10سحر گاه روز شنبه 7 مهر 1386

خدانگهدار...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :