می آیی می آیی...

امشب وقتی پیاده قدم می زدم

و فکر می کردم به آن دلدادگی هایت به آن دیوانه گی هایت به آن حرمت کشی هایت به آن روزی که از قلبم 

برون رفتی واین کلام نا خود اگاه  بر قلبم تلنگر زد و سروده شد...

....................................................................

برای زخم قلبم نمی دانی که درمانی        ولی دانم  مسکن وار می آیی

دلم غمگین نمی میرد نمی دانی نمی دانی          ولی دانم که خواهان بزرگانی؟

به عمق روشن چشمم نمی دانی که جانانی   بدان من رفته ام این بارمی دانم که می دانی

اگر صد بار باز آیی که می دانم می آیی     دلم با خنده می گوید: خوشا جانان که باز آیی

مرا توبه شکستن را حرام است  می دانی     ولی این بار فتوا را نمی دانی نمی دانی

به قلبم این ندا آمد که می آیی  تو می آیی     که ای عاشق کش عیار تو می آیی تو می آیی

گل افشان کرده ام دل را که بازآیی که بازآیی     چه در مستی چه هوشیاری تو می آیی تو می آیی

...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :