مرگ با شکوه...

وقتی در انتظار بهاری می بینی ثانیه ها دیگر می گذرد.

خوب این عجیب نیست .

هر منتظری گذر زمان را کند وکند احساس می کند.

ولی عجیب آن است که در بهار باشی ولی احساسش نکنی!

صدای مرغ عشق خانه را نشنوی.

بوی یاس و اقاقیا را حس نکنی.

در یک کلام دیوانه باشی.

و ندانی از چه اینگونه پریشانی.

به زودی ماه من هم به انتها می رسد .

غریبانه به انتها می رسد.

ولی زیبا و با شکوه.

حرفها دارم که نمی دانم به کدام سنگ صبور بگویم.

که خیانت نکند.

به من حق بدهید.

 که راز این دل شکسته را به کسی نگوییم.

گناهکارم.

 و این عذاب گناهم است..

آری من تاوان گناه سنگین عشق را می دهم.

 باز هم می گوییم.

این عذاب هم بوی بهار می دهد.

بوی فصلی رنگی از زندگی که ریشه عشقم در آن جوانه زد.

و من دوستش دارم.

من درد این شکنجه را به جان می خرم.

و نمی گذارم به عشقم توهین شود.

ونمی گذارم جای عشق ریشه شوم نفرت جوانه بزند.

من این عذاب و این حس را تا پای مرگ با خود دارم

مرگی که حق است.

و به اینگونه مردم افتخار می کنم

************

فکر نکن نمی دونم دستای تو سرد شده                       رنگتم مثله غروب پاییزی زرد شده

چشات دیگه بی فروغه چشممو دوست نداره                دیگه پیداست قلبتم از عشقم دل سرد شده

تو می گفتی نا تمومه زندگیم بی اسم تو                       مگه میشه زنده موند بی یاد تو وعشق تو

میشه دید زنگی و تو اون چشمای تو                          می ریزم هر چی که دارم تو زندگی به پای تو

حالاچی شده که حرفات دیگه یادت نمی یاد                  دل به عشق تو سپردن زندگیمو دادی بر باد

تو می گفتی نا تمومه زندگیم بی اسم تو                       مگه میشه زنده موند بی یاد تو وعشق تو

 

 

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :