بهار سبز در خزان زرد...

باور نکردنی است که برگریزان خزان را در سبزی پر نقش بهار ببینی.

اما شدنی است...

وجالب تر ازآن اینست که یک برگ زرد و خشک که اراده اش بسته به جهت باد است راببینی.

و ببینی چگونه به زمین می افتد.

 وببینی چگونه زیر پای رهگذری سنگ دل له می شود.

روزی آن سبز بود چون من ...

روزی به جای له شدن زیر پای رهگذرها خانه همیشگی پروانه ها بود.

آنجا که پیله بسته بودند  وباد هم خطری برای زندگی سبز آنها نبود.

زیبا بود .

طراوت سبز گونه صدای دلنشین قناری ها زیبا بود،که خالصانه نغمه عشق می سرودند

اما امروز چه؟

مگر بهار نیست؟

چرا جز صدای قار قار زاغ سیاه که پیام آور خزان است صدایی نمی شنوم.

چرا صدای دلنشین بلبل من نوازشگر گوشم نیست.

دیدی!

امروز هم خزان است هم بهار و عید دلتنگی های من...

و من همه را با هم دارم...

و هیچ ملالی ندارم.

و از این مرگ تدریجی لذت می برم.

هر چه باشد عطر این حال و هوا بوی آشنایی می دهد.

من این برگهای خشک را هم دوست دارم.

و در این خزان با نوای باد پاییزی هم کلام شده ام.

واز خودم جدا می شوم.

و خودم را به باد می سپارم.

شاید اینار زیر پای کسی له نشوم.

شاید من مسیر باد را عوض کنم.

شاید باز در انتظار بهار بنشینم.

شاید و شاید...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :