ماه پيش آسايش و دلگرمی اين ماه دروغ و دروغ و دروغ...

ای کاش وقتی ماه پیش در چنین ساعاتی در آغوشت بودم

می دانستم همه چیز دروغ است.

حتی آن بوسه ها...

یا حتی آن حرفها...

و کاش می دانستم لبهای پاک کن به کجا بوسه می زند...

کاش می دانستم تردیدت از برای این هست که از عشق می ترسی...

و یا کسی دیگر با کلامش ترا مست آسایش کرده...

کاش می دانستم این انتظار که پاک می پنداشتمش دروغ بود...

کاش می دانستم آنچه گفتی و نگفتی از مستی شهوت بود...

کاش می دانستم آن روز که تقاضای شانه هایت را کردم تو آن را فروخته بودی...

کاش می دانستم آن روز که خواستم پناهم باشی تو دیگر جایی برای پناه دادن

نداشتی...

مهمتر اینکه کاش می دانستم  تو در انتظار تماس کس دیگری هستی .

و دیگر برای من زمان گفتگو نداری...

بد کردی .

با من بد کردی....

همه چی دروغ بود .

تو دروغ بودی. من دروغ بودم. این احساس هم دروغ بود.

و بذر این دروغ را تو کاشتی... 

و امروز من این ننگ را نمیخواهم...

و امتحانت کردم که باز هم تو رد شدی...

و عشق را به آسایش فروختی و جا زدی...

آنشب آنقدر خندیدم که چرا ضعیفی چون تو  را اینقدر بزرگ کردم...

بارهها خواستم آه بکشم اما نکشیدم ...

امروز  آرزوی خوشبختی برایت می کنم

باشد که اصلاح شوی...

و یک نصیحت : مسیر زندگیت را عوض کن و اینقدر راکت نمان

و من دیگر دور می شوم از تو و آنچه از تو به جاست.

و این آخرین کلام برای دل توست دلی که گنجایش عشق را هم نداشت.

و دیگر برای تو نمی نویسم.

میدانی کدامین ترانه را زیر لب می خوانم

(نشکن دلمو بخدا آهم می گیره .....)

روزگار به کام

خدانگهدار...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :