اين زيبا ترين انتظار است...

سلامي نمي كنم .

آهي هم نميكشم.

مانند كسي مي مانم كه با قلم روزهاي رفته را خط ميزند.

و در زنداني كه خودم آنرا ساخته ام روزهاي باقي مانده را مي شمارم.

نفسي زده ام.

بسيار سرد!!!

اين بيگانگي ها چيست؟

چرا من باز اينقدر تنهايم؟

چرا دنيا با من اينگونه مي كند؟

من كه توقع كمي داشتم.

چرا باز دلتنگم؟

مگر تو همان نبودي كه مرا از تشويش رهانيدي...

پس اين دلشوره هميشگي چيست؟

جواب هيچ كدام را ندارم

اما اين را خوب مي دانم كه من

باز بسيار دلتنگم...

و دلخوشي ام فقط به فرداست.

آن روزي كه شمارش روزهاي سخت تمام شود.

و تقويمم پر از روزهاي خط زده باشد.

كه بدانم من كه هستم؟

آن محسن يا اين محسن...

از اين تلخي و دو گانگي مي گذرم.

و امروز زانوي پر مهر مادر شايد مطمئن ترين پناه است.

و من هم مطمئن ترين منتظر...

وباز مي گويم

 بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :