طلسم اين پايان را شروع دوباره مي شكند...

هيچ نمي گويم و هيج هم نخواهم گفت.

من محكوم به اين حكمم.

و هيچ ملالي نيست جز...

ديشب وقتي قدم مي زديم ...

به يادم آمد.

و در گوشت زمزمه كردم.

و باز هم هيج ندايي از تو نيامد.

و تو همان جا مرا كشتي...

نه تو همان جا احساس مرا كشتي.

شايد اين ذات سكه بودن است.

امروز در آستانه يك ساله شدن هستيم.

با همين سرعت كه ديدي.

آنقدر سريع بود كه يك سال هم طاقت پايداري نداشت.

ديشب قدم مي زدم و مي گفتم

گفتم در گوشت زمزمه كردم اما گوش ندادي

به رسم وفا باز هم مي گوييم...

عمريست كه ميخانه نشينم كردي              از مسلك عشاق برونم كردي

هر جا كه روم من كه به دنبال توام                انگار نه انگار كه برونم كردي

گر عاشقي در محضر تو جرم بود                  التاف تو است كه اين چنينم كردي

....

باقي اين شعر در خلوتگاه هميشگي ام پنهان است

.............................................................................................................

با تمام اين احساس كه تو عظمتش را بيش از من مي داني.

شروع اين حرمت را تيريك.

 وبراي پايانش هيچ حرفي ندارم.

باشد كه پايان ما شروع دوباره را در دل نجوا كند.

شاد باشي.

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :