تو آمدی بسيار متفاوت آمدی...

این شعر مریوط به گذشته است وبه حال امروز منافات دارد

و طبق عهدی که آن روز با دلم کردم امروز این را می نویسم

تو که همزاد منی   تو که غمخوار منی

بهتر از جان منی    تو که رعنای منی

تویی که یار منی    با من و مال منی

تو که در قلب منی    تو که فریاد منی

من اسیر چشم تو   قلب من هم مال تو

تو که در ذهن منی   تو که در روح منی

تو که رعنای  منی    با من و مال منی

این وجودم مال تو     شعر من هم مال تو

نقش خاطراتمی       تو عزیز مال منی

این جسارت مال تو     رنگ چشمم مال تو

تو که دریای منی       تو که فریاد منی

-----------------------------------------------------

قرار بود کامل تر باشه اما نشد...

این شعر ۱۳/۱/۱۳۸۶در جنگل کلت به ذهنم اومد و توی اون شلوغی

جمعیت خلوتی رو به فکر تو  اختصاص دادم تا شاید دوریت تسلی شود

----------------------------------------------------------------------------------------

وقتی رفت هیچ نگفتم و غمگین از آن دروغ بزرگ به خلوت رفتم و آنجا عهد کردم

 که فراموشش میکنم و سپاس خدای را که منت نمود تا به مسیر زندگی برگردم و

او محو شد چون حبابی که هر لحظه خواهد مرد...

و تو آمدی

بسیار متفاوت آمدی

وباز سپاس گفتم خدای را حال که رفت بهتری را دادی که دردم دردش و تلخیم

تلخیش است.وبزرگت کردم آنقدر که دشمنان خندیدند و تو محکمتر می شدی و

این برایم زیبا بود و همیشگی...

(و امروز آن روزهای زیبا در ذهنم حک شده و پاک هم نخواهد شد)

تو آمدی و آن حباب را تو با پاکی محو کردی و من شدم تو

 بسیار شبیه هم بودیم انقدر که حرف هم را نگفته می فهمیدیم

آمدی و ماندی و در خانه قبلم جاوید شدی

 گویی آنقدر بزرگ بودی که در قلبم جایی برای کسی نگذاشتی

آمدی و خنده را هدیه دادی و نگاه را  وشاید آرزو را

زمان گذشت

گذشت و گذشت

انقدر گذشت که بیگانه شدیم

نمی دانم چه شد اما هر شد این همه را که دادی  گرفتی

و امروز من برای آن خنده آن آرزو و آن روزها حق هیچ گلایه ای ندارم

تو این همه را خود دادی و امروز خود گرفتی

من باز به خلوت می روم و باز خدایا می کنم

با این تفاوت که اشک هم تنها رفیق این ثانیه هاست

به امید بقای صفای وفای شما....

شاد بزی و نیک بی اندیش که اینها همه در دست توست...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :