از آن روزها و آن حرفها تعجب می کنم.

مگر مجبور بودی

مگر روزی که شادمان گریه می کردی و قول می دادی

من همین آدم نبودم

عوض شدی خیلی ساده آمال آرزوهایمان را خراب کردی

نه شاید ترسیدی و جا زدی

و امروز شاید بازیچه ات من نیستم

آری نیستم

کسی بودی که دردم دردت بود

و اگر دور بودی

اشک نزدیکمان می کرد

اما امروز وقتی از درد پرپر می زنم

حرفت اینست که من وقت ندارم

بخشیده نخواهی شد

وبدان فریاد من به گوش تو  رسیده

از چه می ترسی

شاید از نا پاکیت

نه شاید از سادگی من

تو را ندارم اما با آ ن روزهای خوش نفس می کشم

و می دانم آن روزها برای تو در قبرستان سنگی دلت خاک شد

با این وجود دل ساده ام دل منفور ترا از دور احساس می کند

و شاید فریادت هم بزند

و من در میان این تردید

آتش گرفتم

که من فردا را چگونه سر خواهم کرد؟

پاک و صاف مثل قبل

یا پر دروغ وخطا مثل تو

صاف باش شاید سهم تو از فردایم بیش از این باشد

و البته می دانم ذات تو صمیمی تر است

هر چه باشد تنت بوی خدا می دهد

..........................................................................................

با هام تماس بگیر...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :