و امروز تکيه گاهم معلوم .

 

خنده ام با معنا .

 

این بار من منم.

 

نه مثل هميشه.

 

سکوتم را از پس پرده بيرون زدم.

 

و در نهايت بودن.

 

باز از ته دل می خندم.

 

و شايد هم بگويم .

 

دوستت دارم

 

راستی امشب ماه را ديده ای؟

 

فريادم را تا به آن رساندم.

 

وسکوت را دوباره فرياد زدم.

 

ديگر ماه هم با من غريب نيست.

 

اين صدا به گوشم آشناست.

 

کيست مرا فرياد می زند.

 

اين بار نميترسم.

 

و در جوابت.

 

تا انتها خواهم گفت.

 

دوستت دارم

 

پس از يک سالو اندی .

 

باز واژه دوستت دارم را به زبان آوردم.

 

و اين بار غربتش برايم آشنا.

 

آری

 

من دوستت دارم.

 

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :