به من دروغ نگو اين خواسته زبادی نيست...

 از کلامم آزرد ه ای

بدان که می دانم

اما غریبی می کنی

و بدان که این را نمی دانی

و این من را می آزارد

جوری غریبی می کنی که گویی

من...

و جوری از من پنهان می شوی که...

و من هم باز سکوت می کنم

اما این شاید آخرین سکوت

و آخرین تبسم باشد

به من دروغ نگو!!!

که رهایت می کنم

که این تهدید نیست

و یک خواهش

نه شاید التماس قلبم است

و می نویسم که دوستت دارم...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :