بدان که آتشم زدی...

از من بگذر که مرد ه ام از این نا مردومی ها

دلم سنگ شده از این همه خشم زمان

نفسم طاقت باز دمش را ندارد.

و تو اینگونه غریب فقط لبخند میزنی

و شاید من هم فقط نظاره گر خنده ات باشم.

و باز  شاید من هم گه گاهی  فقط لبخند بزنم.

اینگونه غریب شدی که آتشم بزنی؟

و بدان که زدی.

اما ...!

من شاید زیر بید مجنون دیگر انتظار نکشم

و هیچ و پوچ و تهی از احساس همان جا

بی تو برگردم

سخنم تلخ است اما...

این هم جزیی از همان رفتار توست....

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :