امشب  در غروب بی پایان لحظه ها

 

غربت ثانیه ها را احساس کردم

 

غربتی که تنها آشنای این غریب است

 

غربتی که بودنش عادت و نبودنش آرزوست

 

با این حال هر روز منتظر آمدنش هستم

 

پس کو؟


چرا امشب مرا صدا نزد

 

من که خودم را برای آمدنش آراسته بودم

 

آری

 

من که مهیا آمدنش بودم

 

پس چرا این غریب را صدا نمی زند

 

 با تمام یکنواختی و سختی من که او را دوست داشتم

 

چرا امشب صدایم نمی زند

 

شاید در نبودنش خطایی کردم

 

شاید فوج فوج احساسم را ندیده

 

شاید عظمت احساسم را سرکوب کرده

 

اما نه!!!

 

من هنوز غریبم و غربت تنها آشنای من

 

او در راه است

 

همین نزدیکی ها

 

بوی آن را می شناسم

 

در راه است

 

و شاید فردا برسد

 

و من با شادی سلامی دوباره کنم

 

شاید...

 

شاید این بار با خنده شاید...

 

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :