يکنواختی مزمن...

سکوتم چرا این چنین یک رنگ شده

 

چرا دیگر گریه نمی کنم؟

 

چرا این چنین ماتم زده به عکست می نگرم؟

 

این بغض چرا نمی شکند؟

 

گلویم پر از حق حق توست.

 

اما چرا بیرون نمی ریزد؟

 

چرا این چنین سنگینم؟

 

چرا هنوز اینگونه ام؟

 

مگر قرار به بهورزی نبود

 

پس چرا من باز غمگینم؟

 

چرا خنده شیرین تو با من غریب است؟

 

جرا لبخند کودکانه ام  با ریا آمیخته است؟

 

چرا رفتارم بوی خیانت می دهد؟

 

چرا؟

 

واقعا چرا؟

 

من چه کردم ؟

 

این تاوان سختی است

 

من مستحق این بودم....

 

پس چرا من اینگونه ام؟

 

تو می دانی...؟

 

تو می دانی که من چه کردم؟

 

تو می دانی من چرا از تهی بودن لبریزم؟

 

 

 

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥
تگ ها :