نازنين من خدانگهدار...

آنچه شد در من چرا پیدا نشد      دشمنم خندید گفت: این که آن نشد

 

من ترا بوسیدم و گفتم برو      با دلم رسوا شدم گفتم برو

 

من ترا گفتم برو چون عاشقم     من ترا هرگز نگفتم که منم نالایقم

 

من غریبی می کنم با دل رسوای خودم      می   زنم خسته شوم با دل شیدای خودم

 

من برفتم برگ ریزان در بهار     من به تو خو کرده بودم در بهار

 

دلم من بیغاره نشین دل شیدای تو شد   دل مست نشد ، رسوای رخ زیبای تو شد

 

در میخانه به من بسته شده     ساقی امشب پرو پیمانه شده

 

جرعه نوش ده ساقی غریبی میکنی؟     ساقی امشب دل فریبی می کنی؟

 

دل من خسته ز این انکار شد     دل مست نشد خسته ز این افکار شد

 

من برفتم برگ ریزان این چنین     بین مرا آواره میخانه شدم این چنین

 

گام من در ره تو محکم برفت     یک قدم بود اما چه با سرعت برفت

 

من برایت روز شب می میزنم    پیش رب با رضا یت می میزنم

 

من ترا خواهم برای عاشقی    یک رکعت ساده  ولی با شایستگی

 

من برفتم نازنین خدا نگهدار     اشک چشمم را ببین خدا نگهدار

 

خدا نگهدار...

 

خدانگهدار...

 

و امروز باز برگ ریزان است

 

غریبی می کنم با دلم.

 

سخت است اما...

 

شاید فردا تو باشی

 

و شانه يت پناه اشک هایم

 

پناه اشک هایم را ارزان مفروش

 

پناه من خانه دلتنگی من است

 

پناه من را سپاسش بدار

 

شانه هایت را ارزان مفروش

 

خدا نگهدار...

 

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥
تگ ها :