هشت سال دفاع مقدس

تو سهمیه جانبازی هشت سال دفاع مقدس منی!!!

تنها یادگار به جا مانده از آن روزها

تویی که خودش دنیاست

دروغ نگویم

این روزها بیشتر دوستت دارم

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٥
تگ ها :


فرقی نمی کند...

فرقی نمی کند، حالا که رفته ای !

عطر تن ات از سینه کدامین شب زده ای برخیزد.

تو که نیستی انگار تمامی زن ها قاعده به دست دارند

و ظاهرشان مثلا روشن فکر است.

چه فرقی می کند، خال لب کسی هویدا باشد یا نه! 

انگار دور خوردن من، حول محور لب هایت گسترش یافته اند؟

یا من ضعیف شده ام؟

یا زن ها، نیمه دیگر عقل خود را یافته اند؟

چه فرقی می کند اصلا؟

تو با همان نصفه عقل هم زیبا بودی و خواستنی....

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :


اشک...

چه فرقی می کند؟ شانه من یا دیگری

وقتی اشکهایت، اشک تمساح است...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٤
تگ ها :


ساعت صفر...

ساعت، صفر عاشقی
اینجا کسی نیست.
امروزهم، باز بی تو فردا شد...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳٩٤
تگ ها :


هدیه

دوباره رفت

همان که دیر آمده بود

مثل سوراخ شدن توپ کودکی که هدیه گرفته بود.

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳٩٤
تگ ها :


دور شدن

کاش پشت سرم چشم داشتم

که ثانیه ای از دورتر شدن ات را از دست ندهم

مازوخیست وار دوستت داشتم

که سادیسم هایت را نفهمیدم

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :


خدا

خدا را دست به دست نکنید مردم!!!

بکنیدش مترسک

فروکنیدش در این زمین

بگذارید من هر شب با ترس سیب دزدی کنم...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :


سکته

سکته، از پشت خنجر میزند

در بامداد سه شنبه ی گرم

ناقص وگذرا

این درد برایم از جنس دیگریست

که هیچکس در آن شریک نیست

و این هیچکس مقصر این نیست

سکته از پشت خنجر میزند

و می فهماند

که وقت تنگ است

درد، درد است

درد، دَرد است...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :


تکرار

طعم گس لبهایش

در  انزوای شروع تابستان

با گردنی خیس

و موهایی به هم چسبیده

تکرار چیزی است که اتفاق نیافتاده است

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :


برزخ

و من در پیچ کوچه ی همسایه گرفتارم

وضعیتم بد نیست

فقط بنزین ندارم

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :


شب مست بود

شب مست بود

و آواز از حنجره ام نامفهوم

روی حافظ خاک بود

لایه لایه ی مغزم، تراوش اشک بود

قرآن بود...

استخاره بود...

تردید بود

تردید...

تردید...

شب مست بود

اما بود!

و من در پی حاجت خیر

به دنبال بهانه ی برای استخاره

شب مست بود و جای آوازم

پُر شد از زُوزه ی گرگهای شغال صفت

من کم بودم، همان شب که مست بود

شب خِجل بود

و آن شب، شبِ اشک بود

و گریستم برای مردمانی که خواب اند

شب مست بود.

ستاره بود و مَه

ناز بود، باران بود، اشک بود

اما بود...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :


دنیای من

تو نقض ریاضیاتی

تو، من را، ما نمیکنی

تو، من را، ما را، دنیا میکنی

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :


مرد شدن

پاشو مَرد صبح شده

من: (تو دلم) مَررررد

هنوز که خوابی پاشو مَررد دیرت میشه

من: (تو دلم) مَررررد

نیمرو واست درست کردم مَرررد، یخ میکنه هااااا!

من: (تو دلم) مَررررد

صبحانه ات رو خوردی؟!!! نوش جون مَرررردم بشه انشالله

من: (تو دلم) مَررررد

برگشتی واسه شام نون بگیر

من: باشه

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :


ترک فعل

جستجوی ناتمام در پهنای انحنایت

همان ترک فعل همیشگی است

حال  آنکه مراجع حلال کنندش یا حرام!

معنای ترکش را با انفجار میفهمی...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :


قرن بیست و یک

درسقوط به آسمان عامل ارز تعیین کننده شد.

باران با آسمان رفت و جاذبه بر عکس شد.

انگار دلم برای چیزی تنگ نمی شود.

اینست معنای حضور در قرن بیست ویک

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :


مرد بودن

وقتی از اصول خودت خارج میشی، هر بلایی سرت میاد حقته

امروز باز هم پیش بینی ام درست بود

یواش یواش از خودم می ترسم

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


وقتی،مثل

مثل مارمولک، زیر حجم برگها

وقتی حشره ی برای خوردن نیست

مثل خرید از مرکزی تجاری

وقتی پولی در جیب سوراخ نیست

مثل سازدهنی در دهان یک لال

وقتی نُتی برای نواختن نیست

مثل گم شدن، در یک فست فود

وقتی پذیرنده ام کارت خوان نیست

مثل چتری زیر آفتاب

وقتی آرزویم باران نیست

مثل حرف زدن در وبلاگ

وقتی مخاطبم وبلاگ نیست

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :


سیب پاییز

یک کمی بارون اومده بود، ظهر بود. تازه از خواب بیدار شده بودم. بدون اینکه دست و صورتم رو بشورم، رفتم در یخچال رو باز کردم. از تو ظرف میوه یه دونه سیب برداشتم یه نگاهی بهش کردم و گذاشتمش سر جاش. سرم رو بند کردم به تلویزیون و نگاه کردن به کتابخونه ام. روی تخت داز کشیدم و کامپیوتر رو روشن کردم. یه نفس عمیق کشیدم و آروم شدم.  موبایلم رو روشن کردم. حالا اگر بهترین سیب دنیا رو هم بیارن دلم نمی خواد. امروز اولین روزی بود که بارون زیاد قشنگ نبود. دلم بدجوری سنگ شده این روزها.

 شاید رفتم،یه مدتی، چند روزی،شایدم همیشه

فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :


تو از سبک این حالم

تو

خدا

اینجا

دلم تنگ است برای تماشای پلک هایت

وکیل هم که  نگیریمش

دلمان با اوست...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :


گذر عمر...

زیر اندازی به ابعاد من و تو

سلامتی، شایسته چشمهای تو

بارانی برای خالی نبودن عریضه

و آینده ای که از آن ماست

تمام امیدم برای ماندن است این روزها

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


چشم های تو ، چَشمهای من

از یک فصل هم کمتر بود

همان هشتاد و سه روز را می گویم

این بار تو صبر داشته باش

من آماده ی چرخیدنم

بچرخ تا بچرخیم خداوندِگار...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


فراموشی 2

مثل تصویر خودم در دریا

مثل خوابهای کودکانه

مثل خداحافظی آخرین رفیق

مثل اوج گرفتن در زمین

مثل باران بی موقع

مثل چرخ خوردن چرخ و فلک

مثل 

مثل...

این روزها مثل همه چی شدم جز خودم.

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱
تگ ها :


فراموشی

سلام یارو

شنیدم داره بِهت خوش میگذره

اومدم یه سَری بزنم و بهت بگم که، نکنه روزهای گذشته و فزاموش کنی

دوست داشتی بهم سر بزن

خدافظ

..............

سلام

آره خدا وکیلی داره بهم خوش میگذره

بعدشم خیلی خری که فِک میکنی یادم میره

بسلامت

.............

پی نوشت:

فراموشی

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱
تگ ها :


شرایط

شرایط مساعد است

برای سقوط در آسمان

کمی صبر کن!

خدایی که با توست، با من هم هست...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


جفت پوچ

این گل یا پوچ هم قسمتی برای ما نداشت.

تا چَشم برگرداندیم

بلند گُفتند

جُفت پوچ...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


صَمد و لیلا...

صَمد  لیلا را دوست دارد

و من، ماجراهای صَمد را

حتی بعد از دیدن پدرخوانده...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


بُریدم...

بُریدم

از هر چی که بود

سبک شدم 

مثلِ پرواز همین شاپرک 

بریدم از تو

از اینجا

از هرچه نهایتش تویی

بُریدم از دیروزِ حسرت

از امروزِ انتظار

بُریدم

مثل افتتاح پروژهای مسکن مهر

خداحافظ هر چه تویی...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


خوشحال...

کوچ اجباری قناری ام برای من سخت ترین حادثه نوروز بود

کوچی که برای همه خوب بود، جز من

خوشحالم که این روزها همه از من متنفراند

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :


خیانت...

نیازی که تو به من دادی رو بد جوری داری پس می زنی!!!

همیشه هم حق با تو بوده

یه بار یه گو....ی خوردی صِدام در نیومد.

اما فِک نکن که خَرم  و هیچی نمی فهم، که باز...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :


چهارشنبه سوری


نو روزُ ، نو شبُ ، کهنه روزُ ، کهنه شب بازیِ با الفاظ است.

این کتابها سیری چند؟

برای من، نهایت خانه تکانی پاک کردن این قفسه هاست و تعمیر پایه ی شکسته ی میزم

دِل دِل کنی از ایتجا هم می روم.

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :


خلقت پُوشالی...

به گدایی ماه تَن داده ام بانو

مرا چِه ترس از باد و طوفان؟

نگاه نَکنی!

طوفان می شوم بَر بهار

سِیل می شوم در کویر

سُکوتم قیامت است

و شِکوه ام آفرینش

تو چیستی که خدا بودنش را از تو دارد؟

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :


تب...

تو نهایتِ مکتب منی!!!

جایی که نیستی خدا نیست...

دَم در هر سیسمونی فروشی که می رسیدیم، می ایستاد و به کاسکه های بچه ها و لوازم پشت ویترین نگاه می کرد، اون موقع ها شاید حالی که الان من داشتم رو داشت. نمی دونم چرا این روزها هم من به هر سیسمونی فروشی می رسم به جای اینکه به لوازم نگاه کنم به آدمایی نگاه می کنم که اونجا ایستادن، دلم هُرررررری میریزنه نکنه اینجا باشه و من نبینمش.اینقدر هوای ام این روزها که همه چیز رو گذاشت کنار.زندگی توی اتاق 18 متری توی شهری که همه چی داره رو هیچی نداره. بگذریم از این حزیون ها، چند روزیه تب دارم...

 

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :


کمبود...

کَم شده اند همه
انگار پنجره را هم، که باز کنی آدم نمی شوند
راست میگفتند قدیمی ترها
ترک عادت موجب مرض است.

ابوالفضل رستم زاده ( ققنوس )

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :


سقف قشنگ...

پاک نمیشوی

حتی با آناتما

بعد مستی

زیر سقفی که مال ما نیست

اینجا را دیگر دوست دارم.

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :


تکرار...

خورشید هر روز مثل همیشه طلوع میکند، مثل همیشه غروب میکند.

من این تکرار را نمی فهمم

وقتی با تو در ولیعصر قدم می زنم.

وچه سخت در برزخ خود ساخته گیر کرده ام

انگار نه انگار حذف می شوم

در دایره گریز از مرکز اهدافم.

کاش فردا حرف هایت را می زدی بانو...

**********************************

پی نوشت: خرابم،این حس لعنتی

 

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :


خلقت...

شاید هدفم از خلقتم، این بود...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


اوج...

چه سخت اوج می گیری تا من!

من که توان پرواز ندارم ، بدون تو...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


پست ها...

تو پست های ننوشته ی منی!!!

بنویسم شان همه کسی می شوی...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


تقصیر...

تقصیرِ من نبود کوچ سارها !

زمستان رسیده بود !

همان شب که همه پسته ها لال بودند...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


مردها...

مَردها ممکنه ،بَد فکر کنند

اما هیچ وقت نمیشه که فکر نکنند...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


زمستان...

از فصل های زُوج بیزارم

بد جور بوی جُدایی میدهند...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


این همه سال...

الهام از اسمش رو نبر...

» آذر ٩٠
» آبان ٩٠
» مهر ٩٠
» شهریور ٩٠
» امرداد ٩٠
» تیر ٩٠
» خرداد ٩٠
» اردیبهشت ٩٠
» فروردین ٩٠
» اسفند ۸٩
» بهمن ۸٩
» دی ۸٩
» آذر ۸٩
» آبان ۸٩
» مهر ۸٩
» شهریور ۸٩
» تیر ۸٩
» خرداد ۸٩
» اردیبهشت ۸٩
» اسفند ۸۸
» بهمن ۸۸
» دی ۸۸
» آذر ۸۸
» آبان ۸۸
» مهر ۸۸
» شهریور ۸۸
» امرداد ۸۸
» تیر ۸۸
» خرداد ۸۸
» اردیبهشت ۸۸
» فروردین ۸۸
» بهمن ۸٧
» دی ۸٧
» آذر ۸٧
» آبان ۸٧
» مهر ۸٧
» شهریور ۸٧
» امرداد ۸٧
» تیر ۸٧
» خرداد ۸٧
» اردیبهشت ۸٧
» فروردین ۸٧
» اسفند ۸۶
» بهمن ۸۶
» دی ۸۶
» آذر ۸۶
» آبان ۸۶
» مهر ۸۶
» شهریور ۸۶
» اردیبهشت ۸۶
» فروردین ۸۶
» اسفند ۸۵
» بهمن ۸۵
» دی ۸۵
» آذر ۸۵
» تیر ۸۵
» آذر ۸۴

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


درک...

خیلی ساده است که دَرکم نکنی

تُو ، تو بودیُ، مَن ، من... 

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


آلزایمر...

برای من تو خودِ آلزایمری

اراده کنی، همه چی پاک می شود...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


خدا

خدا مُرد

وقتی

کودک کارتن خواب، زیر باران چَکمه هایش سوراخ بود.

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


موی سیاه...

گم می شدم روزی چند بار در  اعوجاج تو در توی سیاهش

سیاه بود ولی صاف، ولی زیبا

 ومن گم می شدم روزی چند بار

از فرق سرش تا گودی کمرش

...و این آدرس برایم نامفهوم بود

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


خِس خِس...

و این خِس خِس با طعمِ دوسیب

می شود صبحِ تاسوعا...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


کودک دست فروش...

مثل کودک دست فروش

زیر باران با چکمه هایِ لاکیِ سوراخ

 مثل بارانِ این روزها

مثل روزی که رفتی...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


تاکی؟

تا کِی دود را بهانه ی سوزش چشمانم کنم؟

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


سردمه...

این روزها

بد جوری سَردمه

مثل هویجی که دماغ آدم برفی باشه...

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :